در گوشه ای از پارک با دوستان نشسته ایم و مشغول صحبت هستیم. سایه چند مامور از دور پیدا می شود به ما که می رسند به یکی از دوستان می گویند لطفا به آن خانم بگویید درست بنشینند. سعیده عصبانی می شود و فریاد می زند که اگر من به فکر شما درست ننشسته ام چرا به خودم نمی گویید. مامور با عصبانیت جلو می آید و فریاد می کشد که تو اگر می فهمیدی درست می نشستی ! سعیده می گوید در کجای قانون نوشته که این نحوه نشستن اشکال دارد و مامور می گوید با ما بیا تا نشانت دهیم.سعیده مثل یک شیر زن به راه می افتد و وارد کیوسک پلیس می شود، من هم به دنبالش. وارد که می شویم رئیس می گوید تو کی هستی ؟ می گویم شوهرش. کجا زندگی می کنی ؟ می گویم فلان جا. از سعیده می پرسد تو کجا زندگی می کنی ؟ خیلی عصبانی می شوم و فریاد می کشم که یعنی چه ؟ ما یک سال است که با هم ازدواج کرده ایم. یعنی چی که تو کجا زندگی می کنی ؟ به طرز نشستن سعیده در کیوسک هم ایراد می گیرند آخر پاهایش را روی هم انداخته است !! سعیده را به بیرون می فرستند. به آنها می گویم که علت عصبانیت سعیده این است که اگر نشستن او مشکل دار است چرا به خودش تذکر نداده اند. رئیس از من می پرسد تو واقعا شوهرش هستی ؟ از صحبت من خیلی متعجب و متاسف شده است. به تو نگوییم و به خودش بگوییم ؟ اگر او زن تو نیست ؟ من می گویم یعنی چه ؟ او یک انسان است و من هم یک انسان دیگر. ما قبل از ازدواج با هم دوست بودیم و حالا هم با هم دوستیم اما دو فرد مستقلیم. رئیس با نهایت تاسف و در حالی که حتما در دلش به من می گوید بی غیرت، می گوید تو باید زنت را کنترل کنی، تو شوهرش هستی، شرع و قانون مسئولیت زن را به شوهر داده، ما نباید به زن شوهر دار تذکر بدهیم. من واقعا برایت متاسفم.
دوستمان هم به داخل کیوسک آمده، داریم سعی می کنیم نشان دهیم که حداقل عقاید ما با شما فرق دارد و شما حق مطلق نیستید. هیچ فایده ای ندارد وقتی حرفهای ما تمام می شود دوباره همان حرفهای خودشان را می زنند حالا به من می گوید تو باید خودت قبل از خروج از منزل به نحوه پوشش همسرت تذکر می دادی . حالا فقط می توانم لبخندی نثارش کنم. لبخندی تلخ ! حالا 1 ساعت و نیم است که داریم داخل کیوسک حرف می زنیم و از نظر من بی فایده است. کلا آنها نمی فهمند ما چه می گوییم. در خوشبینانه ترین حالت شاید روی چند نفر از آن جوان ها یشان20 درصد موثر بوده باشیم با انواع شیوه ها یی که من و دوستم به کار برده ایم.
از کیوسک که خارج می شویم دوستان به سعیده می گویند که سعی کن در این مواقع کمی آرامتر باشی و او فریاد می کشد که شما هیچ وقت جای یک زن نبوده اید. وقتی او را نادیده می گیرند و درباره اعمال او با دیگران (مردان) صحبت می کنند، همان جوابی که بارها به من داده است و حق هم دارد. از دوستان که خداحافظی می کنیم به سعیده می گویم که تو با این افکار و احساسات نمی توانی در ایران زندگی کنی. این دیگر مشخص است !!
حالا سعیده خودش را به بی خیالی زده و در ظاهر به کارهای دیگر مشغول شده است. به خانه که می رسیم اما بغضش می ترکد، حالا در آغوش هم گریه می کند. حالا هم، روبه رویم نشسته و دارد درد و رنج هایش را می نویسد. اکنون بغض من هم ترکیده است. گریه می کنم برای سعیده، برای خودم، برای زن، برای مرد، برای انسان و برای ایران.
خانم دالاوي عنوان رماني است از ويرجينيا ولف. به نظر من اين رمان را مي توان رماني واقع گرا، درون گرا و وجود گرا دانست. نويسنده در سراسر داستان از جهان بيروني به جهان دروني و ذهن شخصيت ها در حال رفت و برگشت است و در لابلاي وقايع داستان، ابعاد مختلف هستي آدمي را به نمايش مي گذارد. "خانم دالاوي" در مورد شخصيت هاي واقعي وحوادث واقعي متنوعي است كه در يك روز و در شهر لندن به وقوع مي پيوندند. در جريان داستان عقربه هاي ساعت به پيش مي روند و زمان را در طول يك روز تقسيم مي كنند. از اين رو، اين رمان را با نام "ساعت ها " نيز مي شناسند. شخصيت محوري داستان "كلاريسا" يا "خانم دالاوي" است و در اطراف او شخصيت هاي اصلي و فرعي بسياري به چشم مي خورند. تعداد شخصيت هاي داستان آنقدر زياد اند كه گاهي آدم كم حافظه اي چون من از دنبال كردن و به ياد آوردن آنها عاجز مي ماند، با اين حال شخصيت هاي اصلي با ويژگي هاي منحصر به فردشان در ياد مي مانند. داستان در حول و حوش يك مهماني بزرگ جريان دارد كه قرار است بعد از ظهر آغاز شود و تا دير وقت به طول مي انجامد. "خانم دالاوي" ميزبان است و همه وقايع در جريان مهماني به هم مربوط مي شوند.
" اما اگر عميق تر برويم، عميق تر از آنچه مردم مي گفتند (و اين قضاوت ها، چقدر سطحي و ناقص اند!) در ذهن خودش، اين چيزي كه زندگي مي ناميد، براي خودش چه مفهومي داشت ؟ آه، چيز عجيبي بود. اينجا آقا يا خانم فلان در محله ساث كنزينگتون بود؛ كس ديگري در بيزواتر؛ و كس ديگري در، مثلا مي فر. و كلاريسا به طور مداوم وجود آنها را احساس مي كرد؛ و با خود مي گفت چه بيهوده است؛ و با خود مي گفت چقدر تاسف انگيز است؛ و احساس مي كرد فقط لازم است آنها در يك جا جمع شوند؛ اين بود كه مهماني مي داد. و اين كار مثل يك پيشكش بود؛ جمع آوردن، خلق كردن؛ اما پيشكش به چه كسي ؟ شايد خود پيشكش كردن هدف بود. هر چه بود، هديه او اين بود."(157)
خواندن "خانم دالاوي" خواننده را با زندگي، مرگ، دوستي، ازدواج و... در مي آميزد. " وحشت بود ناتواني شگفت آور، زندگي اي كه والدين روي دست آدم گذاشته بودند و بايد تا آخر مي رساندي، بايد با آرامش راه مي پيمودي؛ در اعماق قلبش وحشت بي اندازه اي بود."(230)
" در حالي كه مهمان ها در سالن همچنان مي گفتند و مي خنديدند، تماشاي آن پير زن تنها كه آهسته و آرام به رختخواب مي رفت مسحور كننده بود. حالا كركره را كشيد. ساعت شروع به ضربه زدن كرد. مرد جوان خودكشي كرده بود، اما كلاريسا برايش متاسف نبود؛ و ساعت كه ضربه مي زد، نه، برايش متاسف نبود، با اين همه چيزها كه جريان داشت... به گونه اي خود را بسيار شبيه به او مي يافت؛ به مرد جواني كه خودكشي كرده بود. اين كار او را موجه مي يافت؛ دور انداختن زندگي را، در حالی كه ديگران همچنان ادامه مي دادند."(231)
" آدم نمي تواند در چنين دنيايي بچه دار شود. نمي تواند رنج را امتداد دهد، يا بر نسل اين حيوانات شهوت ران بيافزايد، حيواناتي كه احساساتشان پايدار نيست، دستخوش هوا و هوس و نخوت اند." (116)
" كلاريسا ماوراء طبيعت را باور نداشت؛ از اين رو نيرويي نبود كه بتوان مقصر شمرد؛ اين بود كه چهارچوبي از باورها براي خود ساخته و كار نيك را براي نيكوكاري انجام مي داد."(103)
انگيزه اوليه من در مطالعه اين رمان، آشنايي با نوشته هاي ویرجینیا ولف، نويسنده زن مشهوری بود كه مورد علاقه بسياري از نويسندگان خارجی و داخلی (از جمله صادق هدايت) واقع شده و مسير زندگي متفاوتی را تجربه کرده كه در نهايت نیز با خودكشي به پایان رسیده است. اما اکنون پس از به پایان بردن "خانم دالاوی"، مطالعه این رمان جذاب را هم به لحاظ نویسنده و هم به لحاظ محتوای با ارزشش به همه دوستان توصیه می کنم.
آيا ما چيزي جز خاطره هستيم ؟ اين روزها شايد بيش از گذشته به اين موضوع فكر مي كنم و هر بار هم به اين نتيجه مي رسم كه فقط خاطره هاست كه به جاي مي مانند. حافظه قوي ندارم اما بعضي خاطره ها آنچنان قوي و تاثير گذارند كه گويي در عمق ذهنم نقش بسته اند و هيچ وقت هم خيال از بين رفتن ندارند. ديشب عكس هاي كودكي و نوجواني و عكس هاي قديمي خودم و خانواده را مي ديدم. هر وقت عكسي قديمي را مي بينم يا خاطره اي قديمي را مرور مي كنم احساس خاصي دارم. احساس مي كنم در متن جريان هستي يا نيستي قرار دارم. احساس مي كنم در ميان يك روياي عجيب و غريب هستم. شايد احساسم شبيه به احساسي باشد كه به هنگام كشتن يك پشه يا له كردن بي اختيار يك مورچه دست مي دهد. وقتي فكر مي كنم اين پشه يا اين مورچه الان كه مرد چه شد ؟ به كجا رفت ؟ آيا وجودش تمام شد ؟
زندگي ام در حال تغيير است. زندگي ام تغيير كرده است: حالا ديگر من و مجتبي؛ برادرم در خانه نوبنياد با پدرم زندگي نمي كنيم. مادرم كه 2 سال پيش از خانه رفت. مجتبي رفته است به فرنگ و من و سعيده ازدواج كرده ايم و حالا در خانه خودمان زندگي مي كنيم. پدرم هم بعد از كمي تفكر و تعلل، اسباب و اثاثيه منزل را جمع و جور كرد و دارد خانه را بازسازي مي كند كه بفروشد. خانه اي كه پر از خاطره هاي جور و واجور است. خانه اي كه هر گوشه اش خاطره است. خاطره هاي خوب و شايد هم بيشتر خاطره هاي بد. همين حالا كه دارم اين متن را مي نويسم صدها خاطره با سرعت خيلي بالا از جلوي چشمم رد مي شوند. خاطره ها بيشتر از جنس خاطره هاي بد هستند و براي به ياد آوردن خاطره هاي خوب بايد به ذهنم فشار بياورم. يادم هست اين اواخر، شب ها با مجتبي در اتاق پذيرايي مي نشستيم و براي فرار از خانه و جو سنگينش نقشه مي چيديم. خانه اي كه بيش از 2 سال بود تميز نشده بود: نه ديوارها و در و پنجره هايش و نه ذهن ساكنانش. هميشه هم دو راه اصلي پيش رويمان بود: يكي رفتن به خارج و ديگري هم ازدواج. حالا بالاخره ما از آن خانه بيرون آماده ايم. مجتبي راه اول را انتخاب كرده و من راه دوم را(البته بيرون آمدن از خانه، تنها يك علت براي ازدواج بود و نه يك دليل). فكر مي كنم هر دو مان هم از تصميماتي كه گرفته ايم خوشنود باشيم. واقعا چه كسي بهتر از سعيده پيدا مي شد كه من بتوانم با او زندگي كنم ؟ مجتبي هم آنطور كه از احوالاتش بر مي آيد خيلي بهتر از دوران قبل است. حتي حال و هواي پدرم هم خيلي بهتر از قبل هاست. هر چه باشد او هم سرعت و شدت تغييرات را احساس كرده است.
مي دانم اين دوران، دوران پر خاطره اي است كه در ذهنم باقي خواهد ماند. بگذار پدر، خانه را بازسازي كند و بفروشد. خاطره هاي ما باقي خواهند ماند. چه كسي از آينده خبر دارد؟ شايد سهم خاطره هاي خوبمان از خاطره هاي بدمان بيشتر شوند. من ايمان دارم كه ما چيزي جز خاطره نيستيم.
انتشار پرونده "ده سالگی فرزند ملکیان" در شماره خردادماه نشریه مهرنامه و انتشار متن تحریر شده سخنرانی او با عنوان "در جست و جوی عقلانیت و معنویت"، بار دیگر فرصتی فراهم آورد تا این پروژه مورد نقد قرار گیرد. از نظر من پروژه ملکیان علیرغم عنوان جذابش و وعده های زیبایی که مطرح می کند از یک ضعف اساسی برخوردار است که تا حدود زیادی تحقق این پروژه و وعده هایش را با مشکل مواجه خواهد ساخت. ملکیان در ابتدای این متن از زندگی آرمانی سخن می گوید و آن را در سه مولفه خوشی زندگی(برخورداری از بیشترین لذت و کمترین درد و رنج در دیدگاه فرد) ، خوبی زندگی(رساندن کمترین درد و رنج به دیگران و سعی در کاستن درد و رنج آنها) و زندگی ارزشمند(زندگی که هزینه آن بیشتر از سود آن نباشد و به زیستن آن بیرزد) خلاصه می کند. در ادامه ملکیان از سه نوع عقلانیت (نظری، عملی و گفتاری) و سه نوع معنویت (وجود شناختی، معرفت شناختی و روانشناختی) سخن می گوید و ادعا می کند که "اگر عقلانیت با سه شق خود و معنویت نیز با سه شق خود در یک فرد جمع شوند آنگاه زندگی آرمانی یعنی زندگی خوب و خوش و ارزشمند حاصل خواهد شد و راه دیگری برای حصول این زندگی آرمانی وجود ندارد". پروژه ملکیان آنچنان که خود نیز به آن واقف است و بیان داشته "پروژه ای فرد گرایانه است و نه جمع گرایانه". "این پروژه به سراغ تک تک افراد می رود و نه به سراغ موهومی به نام جامعه یا نهاد اجتماعی". "این پروژه بیشتر جنبه روانشناختی- اخلاقی دارد و نه جنبه جامعه شناختی- سیاسی. پروژه های موفق نمی توانند از ابعادی از وجود انسان غافل شوند. هیچ چیز انسان قابل انکار کردن نیست اما می توان ابعاد زندگی انسان را به ترتیب اهمیت دسته بندی کرد".از نظر ملکیان بخش عمده تحقق زندگی آرمانی به خود فرد وابسته است و در اختیار فرد است و بخش کوچکی از آن از اختیار فرد بیرون است. این بخش خود به دو بخش تقسیم می شود بخشی که از اختیار کل بشر بیرون است و از آن به وجوه تراژیک زندگی تعبیر می شود و بخشی که به نهادهای اجتماعی همچون خانواده، سیاست، تعلیم و تربیت، اقتصاد، دین و مذهب و...مربوط می شود. پروژه عقلانیت و معنویت به آن بخش عمده مربوط می شود. انسانها می توانند با اختیار خود و به وسیله این پروژه به زندگی آرمانی دست یابند . تاثیر نهادهای اجتماعی نیز اگرچه به گفته ملکیان مهم است اما تنها به بخش کوچکی مربوط می گردد که ازحوزه اختیار آدمی در تحقق زندگی آرمانی بیرون است.
به این ترتیب واضح است که امر اجتماعی در پروژه ملکیان به خوبی به بازی گرفته نمی شود واز اهمیت بالایی برخوردار نیست. کم دامنه جلوه دادن تاثیر نهادهای اجتماعی در تحقق زندگی آرمانی (با هر تعریفی) کم مایگی اجتماعی پروژه ملکیان را آشکار می کند. این در حالی است که در دیدگاه بسیاری از صاحبنظران و متفکران، نهادهای اجتماعی چون خانواده، آموزش و پرورش، دین، سیاست و... بخش عمده زندگی فردی ما را به تصرف در آورده اند و برای رسیدن به زندگی آرمانی تغییر و اصلاح این نهادها ضروری است. نمی توان به راحتی از سهم نهادهای اجتماعی به نفع مفهومی به نام اختیار فرد کم کرد و فرد مختار را محور تحلیل خود قرار داد. این سخن به معنی قائل بودن به گونه ای جبر گرایی اجتماعی نیست بلکه به این معنی است که در جامعه ای که نهادهای اجتماعی چون خانواده، آموزش و پرورش، اقتصاد ، سیاست و... از بیماری های مزمن اجتماعی- تاریخی رنج می برند مسلما دایره اختیار فرد در تحقق زندگی آرمانی کوچک و کوچک تر خواهد شد. از طرف دیگر اهمیت دادن به نهادهای اجتماعی به معنی جدا کردن آنها از دایره دخل و تصرف بشری نیست . از نظر من هر پروژه موفق باید در درجه نخست اصلاح نهادهای اجتماعی توسط افراد یا ساختارهای اجتماعی را در دستور کار خود قرار دهد. چگونه می توان در جامعه ای که با انواع مشکلات اجتماعی چون فقر، بیکاری، فساد، اعتیاد، فحشا و... دست به گریبان است برای رسیدن به زندگی آرمانی پروژه ای فردگرایانه تعریف کرد و به سراغ تک تک افراد رفت و وجوه روانشناختی- اخلاقی را مهم تر از وجوه جامعه شناختی- سیاسی دانست ؟ پروژه عقلانیت و معنویت از این لحاظ به پروژه هایی شباهت دارد که راه حل مشکلات اجتماعی روزمره انسانهای " گوشت و پوست و خون دار" را در دعوت به راه حل های روانشناختی، اخلاقی یا معنوی می دانند و یا فارغ ازمسائل اجتماعی انسانها را به خردگرایی فردی دعوت می کنند. به نظر می رسد پروژه ملکیان در نهایت چوب موهوم دانستن جامعه و نهادهای اجتماعی را خواهد خورد.


حالا دیگه ما به هم محرم هستیم !!! درسته که این مسخره است اما دیروز می تونه به عنوان آغاز یک راه در نظر گرفته بشه. راهی که مدتهاست منتظرش بودم. راهی که منتظر یک همسفر بودم تا شروعش کنم. همیشه آرزو داشتم تا با یک انسان دیگه یک خانواده دموکراتیک رو بنا کنیم. خانواده ای که در آن همه تصمیم ها به شیوه توافقی ومشورتی گرفته بشن. همیشه دوست داشتم با یک همسفر دوست داشتنی خانواده ای را بنا کنیم که در آن تنها یک نفر تصمیم گیرنده نباشه و همه تصمیم ها با مشارکت هردو مون گرفته بشه. همیشه دوست داشتم اثبات کنم که میشه دو نفر با حقوق مساوی و با تقسیم عادلانه، توافقی و آگاهانه وظایف در کنار هم زندگی کنند و در عین با هم بودن به فردیت هم احترام بذارند و اون رو به رسمیت بشناسن. همیشه آرزو داشتم تا خانواده ای داشته باشم که در اون عاطفه و محبت در مرکز قرار بگیرن و تمام چیزهای دیگه به حاشیه رونده بشن. همیشه دوست داشتم تا فرد دیگری رو از صمیم قلب دوست داشته باشم و در کنارش عاشقانه زندگی کنم. و حالا اون فرد عزیز و اون همسفر دوست داشتنی اینجاست تا جاده رو از ابتدا آغاز کنیم. سعیده من، می دونم که همه اینها آرزوهای تو هم هست. می دونم که تو هم بیشتر و عمیقتر از من چنین آرزوهایی داری. پس با هم شروع می کنیم تا باقی عمرمون رو با هم عاشقی کنیم و سنگ های این خانواده رو با دست های هم در کنار یکدیگه بذاریم و این راه شاید سخت اما ارزشمند و دوست داشتنی رو با هم طی کنیم. ای کاش بتونم همونی باشم که تو دوست داری و بهترین لحظه ها رو برات به وجود بیارم. ای کاش بتونم همه شادیها و خوبیها رو به تو ببخشم و تو خوشبخت باشی.


امروز در پادگان را باز کردند و گفتند شما مرخصید ! به دو ماه گذشته فکرمی کنم باور نمی شود که نزدیک به دو ماه در اینجا زندگی کرده ام. گویی با دیوارها خو گرفته ام ! دیوارهایی که آن همه از آنها می ترسیدم و ازشان بدم می آمد. امروز همه بچه ها با هم روبوسی و خداحافظی کردند. همه باید اینجا را ترک کنند گروه اعزامی ماه بعد در راه اند، باید برای آنها جا باز کرد ! روزهای عجیبی بر من گذشتند، روزهایی طولانی که زود تمام نمی شدند، اما بالاخره تمام شدند ! در این مدت منظره های طبیعی و انسانی بی شماری وجود داشتند که همه شان جلوی چشمانم هستند: لحظه های قبل از طلوع خورشید، خیابان های تاریک پادگان و صف های قدم روی ما ! لحظه های بعد از غروب خورشید، خیابان های تاریک پادگان و صف های قدم روی ما ! گروه سرباز صفرهایی که رد می شوند و سرگروهبان با زبانی سخت با آنها سخن می گوید، آنها که فرصتی برای تحصیل نداشته اند و از زندگی چیزی جز فقر نفهمیده اند، حالا باید روزگار را در اینجا سپری کنند و لب بر نیاورند. امروز برای آخرین بار اسلحه ام را در دست گرفتم وقتی می خواستم تحویلش دهم آرزو کردم دیگرهیچ وقت آن را نبینم، آرزویی که با خنده بچه ها روبه رو شد، خیلی از آنها اسلحشان را دوست داشتند !
حالا اطمینان دارم که در این دو ماه تصاویر بی شماری را به تصاویر قبلی ذهنم اضافه کرده ام، تصویر بچه ها که با آنها صبح را شب می کردیم، تصویر فرماندهان و سرگروهبان ها، تصویر دژبان ها، تصویر سرباز صفرها، تصویر محوطه گردان، تصویر کلاس ها، تصویر آسایشگاه، تصویر میدان صبحگاه، تصویر میدان ورزش، تصویر غذاخوری، تصویر دستشویی ها، تصویر آب خوری و ظرف شویی، تصویر مسجد، تصویر باجه های تلفن که از آنها با سعیده صحبت می کردم و برای چند لحظه هم که شده از دنیای نظامی بیرون می آمدم، تصویر باران و ابر و درختان، تصویر شب ها و سحر هایی که محوطه گردان را آب پاشی می کردیم، تصویر ساعت هایی از نیمه شب که بیدار بودم و نگهبانی می دادم، تصویر آن لحظه هایی که زیر لب شعر می خواندم و به یاد سعیده بودم، تصویر آن شب اولی که باید به پادگان می رفتم و باید از سعیده جدا می شدم و هر دو گریه کردیم، تصویر آن سحر هایی که باید بیدار می شدم و مجتبی من را به پادگان می برد، تصویر آن فروشنده ای که وقتی یک بستنی 500 تومانی خریدم، چپ چپ نگاهم کرد و گفت سرباز ها هم پولدار شده اند !"چيز تازهاي ندارم كه به جهانيان ياد بدهم. حق و ملايمت مانند جبال دنيا قديمند"(گاندی،1346: 202). توسعه انديشه عدم خشونت(آهيمسا)دستاورد گرانبهایی است كه جهان جديد آن را به گاندي مديون است. عدم خشونت شايد از مهمترين ارکان انديشه گاندي باشد كه در تركيب با انديشههاي حقيقت، استقلال، آزادي، برابري و… ساختمان انديشه گاندي را شكل ميدهد.
آنچه گاندي ميفهميد و بيان ميكرد اين بود كه خشونت رابطهاي با آدمي ندارد و انسان كامل، انساني است كه خشونت را به نحو کامل از خود دور نگاه دارد. انديشه گاندي در آنجا كه كاربرد خشونت را حتی در برابري كساني كه بر ما خشونت روا ميدارند مجاز نميداند معني و مفهوم پيدا ميكند و از انديشه طرفداران عدم خشونت ظاهري، متمايز ميشود.
گاندي بر آن تأكيد داشت كه خشونت در هيچ جا و تحت هيچ شرايطي نبايد اعمال شود. اين روشي بود كه گاندي خود در برابر دشمنانش به كار ميبرد و در نهايت توانست دست استعمارگران و زورگويان را از اموال و امكانات عمومي هم ميهنانش کوتاه كند بدون اينكه حتي از كوچكترين روش خشونتآميزي استفاده كرده باشد. البته آنچه گاندي بر آن تأكيد ميكرد اين بود كه انديشه خشونت پرهيزي صرفاً عملي منفي نيست بلكه عملي مثبت است، و به تودهها امكان ميدهد تجربه جمعی را بیازمایند و به قدرت خود، آگاهي بيشتري پيدا كنند."ملايمت و عدم خشونت در شكل مثبت خود عبارت است از محبت به معناي وسيع و نيكي عظيم. هنگامي كه شما پيرو طريقه ملايمت و عدم خشونت شديد، نه تنها بايد دشمن را دوست بداريد بلكه بايد رفتار شما در قبال خطاهاي دشمن كه با شما بيگانه است درست مانند رفتاري باشد كه با پدر و يا فرزند خطاكار خود داريد. انسان نميتواند دشمن خود را فريب بدهد و يا از او بترسد و يا او را بترساند"(همان:233).
"طريقه ملايمت و عدم خشونت مبارزه عليه كليه بديها است و از حس انتقام و كشتار قويتر و فعالتر است. نبايد در برابر شمشير متجاوز شمشير بلندتري برداشت بلكه به جاي مقاومت جسمي بايد مقاومت روحي از خود نشان داد. مقاومت روحي موجب ميشود كه متجاوز به تشويش افتاده و تسليم بشود"(همان: 234).
بنابراین گاندي با تأكيد بر وجه مثبت انديشه عدم خشونت، تحميل رنج به خويشتن را به جاي تحميل آن برديگري توصيه ميكند و انواعي از راههاي غيرخشونتآميز را براي مبارزه با دشمن به كار ميگيرد. انديشه عدم خشونت، انديشهاي است از سرِقدرت و پيرو اين انديشه در حالي از آن تبعيت ميكند كه در موضع قدرت قرار دارد. او رنج و سختي را بر خود روا ميدارد و از راههاي غيرخشونتآميز استفاده ميكند تا دشمن متجاوز را به زانو درآورد و او را به خطاهاي خويش آگاه و معترف سازد.
"يقيناً من معتقدم كه اگر قرار باشد اجباراً بين خشونت و ترس يكي را انتخاب بكنم، من خشونت را انتخاب خواهم كرد، زيرا به نظر من بهتر است هندوستان جهت دفاع از شرافت خود به اسلحه دست ببرد تا اينكه مانند پرستوها تماشاچي باقي مانده و به ننگ تماشاچي بودن تن در دهد. ليكن به نظر من اسماً خشن بودن به ميزان غيرقابل قياسي بهتر از خشن بودن در عمل است"(همان: 232).
"عدم خشونت و ملايمت به صورت ديناميكي يعني رنج بردن و هدف آن تسليم ذليلانه به اراده افراد شرور نيست. منظور از عدم خشونت مقاومت ارادي كامل انسان در برابر اراده متجاوز است" (همان: 234).
"ملايمت و عدم خشونت با ترس يكجا نميگنجد. به نظر من مردي كه سرتا پا مسلح است ترسو و بزدل است. مسلح شدن يعني ترس و ضعف"(همان: 235).
از طرف ديگر توجه به اين نكته ضروري است كه در انديشه گاندي"خشونت پرهيزي" (آهيمسا) در قالب اصل كليتر"مبارزه به خاطر حقيقت"(ساتياگراها) قرار ميگيرد كه در آن «ساتيا» به معني حقيقت و«گراها» به معناي پافشاري بر آن است(نوروز ،1380الف: 7). در اينجا گاندي تأكيد ميكند كه خشونت پرهيزي بايد به عنوان تنها راه رسيدن به حقيقت در نظر گرفته شود و در نتيجه بر يكي از ديگر انديشههاي مهم خود يعني تناسب هدف و وسيله انگشت ميگذارد. به عبارت دیگر روش های خشونت آمیز تناسبی با حقیقت ندارند. "ملايمت و حقيقت با هم مربوط و توأم اند و فرق بين اين دو از جمله محالات است. هر دوی اينها مانند دو روي يك سكه يا يك قطعه صيقلي شده معدني هستند، چه كسي ميتواند بگويد كه كدام يك از اين دو رو، خط و كدام يك نقش است. ميتوان گفت ملايمت وسيله و حق هدف است." (گاندی،1346: 202-203).
روشهاي خشونت پرهيز گاندي در آفريقاي جنوبي مانند دعوت مردم به اعتراض و اعتصاب و راهپيماييهاي طولاني تجاربي براي او ايجاد كرد تا راه خود را در هند ادامه دهد. گاندي خود به زندان ميرفت و از مردم می خواست تا با اعتراضات خود زمينه به زندان رفتن خویش را آماده كنند. او به پیروانش یاد داده بود تا درهنگام دستگیری با لبهای خندان و با اراده خویش گام به زندان بگذارند تا زندان های حکومت از انبوه جمعیت پر شوند و حاکمان ناگزیر از آزاد کردن مردم باشند. او از دوستدارانش می خواست تا در هنگام حمله ماموران بر روی زمین بنشینند و تنها از خود محافظت کنند بدون اینکه کوچکترین خشونتی به خرج دهند. دعوت او از مردم براي تحريم كالاهاي خارجي و تكيه بر چرخهاي نخ ريسي از جمله اقدامات مهم او در مبارزه با استعمار انگلستان بود. گاندي در اين راه به اقدامات جالب توجه فرواني دست زد که از جمله آنها می توان به بازپس گرداندن مدالي كه نايبالسلطنه به او اعطاء كرده بود يا حضور با همان لباسهاي اندك و سادهاش در كاخ پادشاه انگلستان اشاره کرد. گاندي بارها در روستاها به فعاليت پرداخت و آموزش مردمان و فرزندانشان براي او بسيار مهم بود. اعتصاب غذا و روزه گرفتن از روشهاي معمول گاندي در مبارزه بود، او می گفت بايد به خود رنج داد اما بر دشمن خشونتي روا نداشت.
بايد توجه داشت كه انديشه عدم خشونت در ديدگاه گاندي به غير از مبارزات غيرخشونت آميز براي مبارزه با بيگانگان و كسب استقلال هند شامل يك برنامه دراز مدت توسعه اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي نيز می شود و در وجهي كليتر، اين انديشه راه و روشي براي زندگي و همچنان كه ذكر شد وسيلهاي براي رسيدن به حقيقت است. اگر چه از نظر گاندي هدف كوتاه مدتي چون كسب استقلال هند، از مسيري غيرخشن به دست ميآمد، اما هدف بلند مدت او ايجاد يك جامعه غيرخشن و حقيقتآميز بود . گاندی عمیقا از بروز خشونت در میان هندوها و مسلمانان یا دیدگاه تبعیض آمیز آنها در مورد نجسها نگران بود و برای ریشه کنی این مسائل بسیار تلاش می کرد.
اندیشه عدم خشونت گاندی ریشه های مختلفی دارد که از ادیان شرقی تا متفکران غربی را دربرمی گیرد. از جمله این متفکران، تولستوی رمان نویس بزرگ روس است. تولستوي را بايد از جمله بزرگاني دانست كه بر تفكر عدم خشونت تأكيد دارد. از نظر او بايد از اعمال خشونت، پرهيز كرد."خشونت، خشونت به وجود ميآورد. تنها روش خلاصي از خشونت، عدم ارتكاب آن است(…) ميخواهيد بدي را با بدي از بين ببريد؟ اين غيرممكن است، زيرا براي اين كه بدي انجام نشود، بايد بدي نكنيد".
همچنین اندیشه گاندی پیروان بسیاری در نقاط مختلف جهان دارد که مارتین لوتر کینگ و نلسون ماندلا از مشهورترین آنها هستند. لوتركينگ، يكي از رهروان اصيل گاندي در مبارزه خشونت پرهيز در آمريكا، كه او را "گاندي سياه" می نامند، تحت تأثير آموزههاي مسيح و گاندي بر عدم خشونت به عنوان راه مبارزه تاکید داشت. او ميگويد: "من كاملاً به عدم خشونت گرويدهام. من هرگز انساني را نخواهم كشت، چه در ويتنام باشد و چه در اينجا. هيچ بنايي را نيز به آتش نميكشم… قصد دارم به عدم خشونت پايبند باشم. زيرا اين فلسفه زندگي مرا، نه تنها تعهد در پيكار براي عدالت نژادي، بلكه روابط انساني مرا و رابطه مرا با خودم تنظيم ميكند. من همواره به عدم خشونت پايبند خواهم ماند".
و البته كينگ مانند گاندي ميان مقاومت منفي و انفعال تفاوت قائل است. "عبارت مقاومت منفي اغلب اين تصور نادرست را پيش ميآورد كه نوعي شيوه براي هيچ كاري نكردن است و اين گونه، فرد مقاومت كننده آرام و خاموش، بدي را ميپذيرد. اما اين كاملاً به دور از حقيقت است. مقاومت همراه با عدم خشونت بدان معناست كه در برابر حريف پرخاشگر نيست، اما ذهني فعال دارد و در گفتگو كوشاست… شيوه او جسماً انفعالي است، اما به لحاظ معنوي بس فعال است" و ميافزايد: " مقاومت خشونت پرهيزانه روشي نيست كه فرد از ترس يا به سبب نداشتن ابزار خشونت، آن را اتخاذ كند".
لوتر كينگ از مخالفان سرسخت جنگ ويتنام بود و بارها خطابههايي بر ضد دولت آمريكا ايراد كرد. جنبش حقوق مدني در سالهاي دهه 1950 و 1960 در ايالات متحده امريكا از انواع روشهاي مبتني بر عدم خشونت مانند تحريم اتوبوس در 1956 در مونتگمري، اعتراض نشسته در 1963 در بيرمنگام، راهپيمايي واشنگتن در 1963 وغیره استفاده كرد. پیروان جنبش با رویی گشاده به زندان می رفتند و حتی از سپردن وثیقه نیز خودداری می نمودند.
روزگاری بود که فکر می کردم عشق چیست ؟ روزگاری بود که فکر می کردم عشق الهی چه تفاوتی با عشق زمینی دارد ؟ روزگاری بود که فکر می کردم شاید عاشق باشم. روزگاری بود که فکر می کردم از عشق بیزارم. روزگاری بود که فکر می کردم عشق چیز بی معنی ای است. روزگاری بود که فکر می کردم عشق امری کاملا احساسی و در تضاد با عقل و منطق است. و اکنون؛ روزگاری است که فکر می کنم عشقی رویایی را با واقعیت اجتماعی جمع کرده ام. روزگاری است که فکر می کنم عاشق عشقی پر احساس و آسمانی هستم که در همان حال واقعی و آگاهانه است. روزگاری است که فکر می کنم می توانم عاشق همه خوبیها و زیبایی ها باشم. روزگاری است که می توانم از نگرانی ها و اضطراب ها فرار کنم و در آغوش عشق آرام باشم. روزگاری است که می توانم عاشقانه تو را دوست داشته باشم و با نفس های عاشق تو روزگاری را عاشقی کنم. روزگاری است که دوست دارم بهترین، زیباترین و انسانی ترین لحظه ها را برای تو به وجود آورم. من از تو یاد گرفته ام که هم فاعل باشم و هم مفعول، من از تو یاد گرفته ام که هم ناز باشم و هم نیاز، من از تو یاد گرفته ام که بی حساب ببوسم.
![]()
![]()
از همه دوستان عزیز به خصوص از مهدی و مریناز دوست داشتنی بسیار متشکرم.
لحظه تولد لحظه عجیبی است. لحظه ای است که در این دنیای خاکی متولد می شویم. معلوم نیست قبل از آن کجا بودیم وهیچ چیز هم به یاد نمی آوریم. زندگی آغاز می شود. در محیط خاصی پرتاب شده ایم که در انتخاب آن نقشی نداشته ایم. محیط طبیعی، خانواده، جامعه و... ما انتخابی نیست. بعدها می فهمیم که این پرتاب شدن چقدر مهم و تاثیرگذاربوده است. بخش زیادی از داشته ها و امکانات ما را همین پرتاب شدن از ناکجاآباد به اینجا مشخص کرده است. اگر بتوانیم خواهیم پرسید که چرا به اینجا آمده ایم ؟ اما جواب رضایت بخشی نخواهیم یافت. از طرف دیگر مفهوم تولد یادآور مفهوم مرگ است. می توان پرسید که پس از مرگ به کجا خواهیم رفت؟ گویا جواب این سئوال نیز چیزی جز حیرت نیست. اگرچه در عصر جدید صحبت از مرگ به تابو تبدیل شده است و هیچ کس نباید در مورد آن صحبت کند، اما همه ما روزی خواهیم مرد و شاید این بزرگترین نعمت باشد. اگر نمی مردیم سرنوشتمان به سرنوشت فوسکا، قهرمان رمان" همه می میرند " سیمون دوبوار شبیه می شد که عمر جاودان داشت و به همین دلیل زندگی اش پوچ و بی معنی شده بود. فکر کردن به مرگ به قول هایدگر امکانات زندگی را به پیش چشم ما می آورد و ما را وا می دارد تا در مورد این امکانات تصمیم بگیریم. هر کدام از ما در موقعیت اجتماعی منحصر به فردی قرار داریم که راه های ویژه ای را جلوی پای ما قرار داده است. راه هایی که ما را به آینده می برند. همچنین هر کدام از ما گذشته ای داریم که در تعیین زمان حال ما نقش داشته است. وقتی به گذشته فکر می کنم و در عمق خاطرات گوناگون از کودکی تا حال فرو می روم فکر می کنم که روزگاری دراز زندگی کرده ام."می اندیشم که شاید خواب دیده ام، که شاید خواب بوده ام، اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست."
آورد به اضطرابم اول بوجود جز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود زین آمدن و بودن و رفتن مقصود
خیام
بیش از یک ماه از بازداشت تعداد کثیری از هموطنان می گذرد. در این ایام نامی که بیش از همه در ذهنم تداعی می شود، محمد رضا جلایی پور است. به راستی محمد رضا از جمله افرادی است که نقش یک انگیزه بخش و الگو را در زندگی من بازی کرده اند. یادم هست محمد رضا می خواست برای سال پیش دانشگاهی به دبیرستان فرهنگ بیاید و البته مسوولین دبیرستان به صلاح خویش ندیدند تا او را ثبت نام کنند، جلایی پور به دبیرستان دیگری رفت و در کنکور سال 80 در رشته علوم انسانی نفر اول شد. یادم هست مسوولین دبیرستان چقدر با آمار و ارقام قبولی ها و تک رقمی ها و.. خود پز می دادند، اول شدن جلایی پور در کنکور و عدم توان ثبت این موفقیت به نام دبیرستان فرهنگ برای آنها ضایعه ای بود. جلایی پور رشته جامعه شناسی را انتخاب کرد و راهی دانشگاه تهران شد. حالا من می توانستم با افتخار به همه بگویم، رشته ای که انتخاب کرده ام رشته ایست که نفر اول کنکورامسال انتخاب کرده است و از این راه در برابر فشارهای جامعه برای انتخاب رشته ای دیگر بایستم. خبر موفقیت ها و توانایی های محمد رضا از دانشگاه تهران می رسید، در نهایت او شاگرد ممتاز شد و برای فوق لیسانس به انگلستان رفت و اکنون نیز دانشجوی دکتری دانشگاه اکسفورد در رشته جامعه شناسی است. در هر حال می خواستم بگویم محمد رضا جلایی پور برای من و هم نسلان و هم رشته ای های من الگویی است که در فضای رخوت و بی انگیزگی، همیشه روحیه ساز بوده است. امروز هم اگرچه او درمیان دیوارها زندانی است، پیام امید او همه جا را پر کرده است.

