تبليغاتX
برزخ
عدم خشونت چهارشنبه نهم دی 1388 0 قبل از ظهر

"چيز تازه‏اي ندارم كه به جهانيان ياد بدهم. حق و ملايمت مانند جبال دنيا قديمند"(گاندی،1346: 202). توسعه انديشه عدم خشونت(آهيمسا)دستاورد گرانبهایی است كه جهان جديد آن را به گاندي مديون است. عدم خشونت شايد از مهمترين ارکان انديشه گاندي باشد كه در تركيب با انديشه‏هاي حقيقت، استقلال، آزادي، برابري و… ساختمان انديشه گاندي را شكل مي‏دهد.

آنچه گاندي مي‏فهميد و بيان مي‏كرد اين بود كه خشونت رابطه‏اي با آدمي ندارد و انسان كامل، انساني است كه خشونت را به نحو کامل از خود دور نگاه دارد. انديشه گاندي در آنجا كه كاربرد خشونت را حتی در برابري كساني كه بر ما خشونت روا مي‏دارند مجاز نمي‏داند معني و مفهوم پيدا مي‏كند و از انديشه طرفداران عدم خشونت ظاهري، متمايز مي‏شود.

گاندي بر آن تأكيد داشت كه خشونت در هيچ جا و تحت هيچ شرايطي نبايد اعمال شود. اين روشي بود كه گاندي خود در برابر دشمنانش به كار مي‏برد و در نهايت توانست دست استعمارگران و زورگويان را از اموال و امكانات عمومي هم ميهنانش کوتاه كند بدون اينكه حتي از كوچكترين روش خشونت‏آميزي استفاده كرده باشد. البته‏ آنچه گاندي بر آن تأكيد مي‏كرد اين بود كه انديشه خشونت پرهيزي صرفاً عملي منفي نيست بلكه عملي مثبت است، و به توده‏ها امكان مي‏دهد تجربه جمعی را بیازمایند و به قدرت خود، آگاهي بيشتري پيدا كنند."ملايمت و عدم خشونت در شكل مثبت خود عبارت است از محبت به معناي وسيع و نيكي عظيم. هنگامي كه شما پيرو طريقه ملايمت و عدم خشونت شديد، نه تنها بايد دشمن را دوست بداريد بلكه بايد رفتار شما در قبال خطاهاي دشمن كه با شما بيگانه است درست مانند رفتاري باشد كه با پدر و يا فرزند خطاكار خود داريد. انسان نمي‏تواند دشمن خود را فريب بدهد و يا از او بترسد و يا او را بترساند"(همان:233).

"طريقه ملايمت و عدم خشونت مبارزه عليه كليه بدي‏ها است و از حس انتقام و كشتار قوي‏تر و فعال‏تر است. نبايد در برابر شمشير متجاوز شمشير بلندتري برداشت بلكه به جاي مقاومت جسمي بايد مقاومت روحي از خود نشان داد. مقاومت روحي موجب مي‏شود كه متجاوز به تشويش افتاده و تسليم بشود"(همان: 234).

بنابراین گاندي با تأكيد بر وجه مثبت انديشه عدم خشونت، تحميل رنج به خويشتن را به جاي تحميل آن برديگري توصيه مي‏كند و انواعي از راههاي غيرخشونت‏آميز را براي مبارزه با دشمن به كار مي‏گيرد. انديشه عدم خشونت، انديشه‏اي است از سرِقدرت و پيرو اين انديشه در حالي از آن تبعيت مي‏كند كه در موضع قدرت قرار دارد. او رنج و سختي را بر خود روا مي‏دارد و از راههاي غيرخشونت‏آميز استفاده مي‏كند تا دشمن متجاوز را به زانو درآورد و او را به خطاهاي خويش آگاه و معترف سازد.

"يقيناً من معتقدم كه اگر قرار باشد اجباراً بين خشونت و ترس يكي را انتخاب بكنم، من خشونت را انتخاب خواهم كرد، زيرا به نظر من بهتر است هندوستان جهت دفاع از شرافت خود به اسلحه دست ببرد تا اينكه مانند پرستوها تماشاچي باقي مانده و به ننگ تماشاچي بودن تن در دهد. ليكن به نظر من اسماً خشن بودن به ميزان غيرقابل قياسي بهتر از خشن بودن در عمل است"(همان: 232).

"عدم خشونت و ملايمت به صورت ديناميكي يعني رنج بردن و هدف آن تسليم ذليلانه به اراده افراد شرور نيست. منظور از عدم خشونت مقاومت ارادي كامل انسان در برابر اراده متجاوز است" (همان: 234).

"ملايمت و عدم خشونت با ترس يكجا نمي‏گنجد. به نظر من مردي كه سرتا پا مسلح است ترسو و بزدل است. مسلح شدن يعني ترس و ضعف"(همان: 235).

از طرف ديگر توجه به اين نكته ضروري است كه در انديشه گاندي"خشونت پرهيزي" (آهيمسا) در قالب اصل كلي‏تر"مبارزه به خاطر حقيقت"(ساتياگراها) قرار مي‏گيرد كه در آن «ساتيا» به معني حقيقت و«گراها» به معناي پافشاري بر آن است(نوروز ،1380الف: 7). در اينجا گاندي تأكيد مي‏كند كه خشونت پرهيزي بايد به عنوان تنها راه رسيدن به حقيقت در نظر گرفته شود و در نتيجه بر يكي از ديگر انديشه‏هاي مهم خود يعني تناسب هدف و وسيله انگشت مي‏گذارد. به عبارت دیگر روش های خشونت آمیز تناسبی با حقیقت ندارند.  "ملايمت و حقيقت با هم مربوط و توأم اند و فرق بين اين دو از جمله محالات است. هر دوی اينها مانند دو روي يك سكه يا يك قطعه صيقلي شده معدني هستند، چه كسي مي‏تواند بگويد كه كدام يك از اين دو رو، خط و كدام يك نقش است. مي‏توان گفت ملايمت وسيله و حق هدف است." (گاندی،1346: 202-203).

روش‏هاي خشونت پرهيز گاندي در آفريقاي جنوبي مانند دعوت مردم به اعتراض و اعتصاب و راه‏پيمايي‏هاي طولاني تجاربي براي او ايجاد كرد تا راه خود را در هند ادامه دهد. گاندي خود به زندان مي‏رفت و از مردم می خواست تا با اعتراضات خود زمينه به زندان رفتن خویش را آماده كنند. او به پیروانش یاد داده بود تا درهنگام دستگیری با لبهای خندان و با اراده خویش گام به زندان بگذارند تا زندان های حکومت از انبوه جمعیت پر شوند و حاکمان ناگزیر از آزاد کردن مردم باشند. او از دوستدارانش می خواست تا در هنگام حمله ماموران بر روی زمین بنشینند و تنها از خود محافظت کنند بدون اینکه کوچکترین خشونتی به خرج دهند. دعوت او از مردم براي تحريم كالاهاي خارجي و تكيه بر چرخ‏هاي نخ ريسي از جمله اقدامات مهم او در مبارزه با استعمار انگلستان بود. گاندي در اين راه به اقدامات جالب توجه فرواني دست زد که از جمله آنها می توان به بازپس گرداندن مدالي كه نايب‏السلطنه به او اعطاء كرده بود يا حضور با همان لباس‏هاي اندك و ساده‏اش در كاخ پادشاه انگلستان اشاره کرد. گاندي بارها در روستاها به فعاليت پرداخت و آموزش مردمان و فرزندانشان براي او بسيار مهم بود. اعتصاب غذا و روزه گرفتن از روش‏هاي معمول گاندي در مبارزه بود، او می گفت بايد به خود رنج داد اما بر دشمن خشونتي روا نداشت.

بايد توجه داشت كه انديشه عدم خشونت در ديدگاه گاندي به غير از مبارزات غيرخشونت آميز براي مبارزه با بيگانگان و كسب استقلال هند شامل يك برنامه دراز مدت توسعه اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي نيز می شود و در وجهي كلي‏تر، اين انديشه راه و روشي براي زندگي و همچنان كه ذكر شد وسيله‏اي براي رسيدن به حقيقت است. اگر چه از نظر گاندي هدف كوتاه مدتي چون كسب استقلال هند، از مسيري غيرخشن به دست مي‏آمد، اما هدف بلند مدت او ايجاد يك جامعه غيرخشن و حقيقت‏آميز بود . گاندی عمیقا از بروز خشونت در میان هندوها و مسلمانان یا دیدگاه تبعیض آمیز آنها در مورد نجسها نگران بود و برای ریشه کنی این مسائل بسیار تلاش می کرد.

اندیشه عدم خشونت گاندی ریشه های مختلفی دارد که از ادیان شرقی تا متفکران غربی را دربرمی گیرد. از جمله این متفکران، تولستوی رمان نویس بزرگ روس است.  تولستوي را بايد از جمله بزرگاني دانست كه بر تفكر عدم خشونت تأكيد دارد. از نظر او بايد از اعمال خشونت، پرهيز كرد."خشونت، خشونت به وجود مي‏آورد. تنها روش خلاصي از خشونت، عدم ارتكاب آن است(…) مي‏خواهيد بدي را با بدي از بين ببريد؟ اين غيرممكن است، زيرا براي اين كه بدي انجام نشود، بايد بدي نكنيد".

همچنین اندیشه گاندی پیروان بسیاری در نقاط مختلف جهان دارد که مارتین لوتر کینگ و نلسون ماندلا از مشهورترین آنها هستند. لوتركينگ، يكي از رهروان اصيل گاندي در مبارزه خشونت پرهيز در آمريكا، كه او را "گاندي سياه" می نامند، تحت تأثير آموزه‏هاي مسيح و گاندي بر عدم خشونت به عنوان راه مبارزه تاکید داشت. او مي‏گويد: "من كاملاً به عدم خشونت گرويده‏ام. من هرگز انساني را نخواهم كشت، چه در ويتنام باشد و چه در اينجا. هيچ بنايي را نيز به آتش نمي‏كشم… قصد دارم به عدم خشونت پايبند باشم. زيرا اين فلسفه زندگي مرا، نه تنها تعهد در پيكار براي عدالت نژادي، بلكه روابط انساني مرا و رابطه مرا با خودم تنظيم مي‏كند. من همواره به عدم خشونت پايبند خواهم ماند".

و البته كينگ مانند گاندي ميان مقاومت منفي و انفعال تفاوت قائل است. "عبارت مقاومت منفي اغلب اين تصور نادرست را پيش مي‏آورد كه نوعي شيوه براي هيچ كاري نكردن است و اين گونه، فرد مقاومت كننده آرام و خاموش، بدي را مي‏پذيرد. اما اين كاملاً به دور از حقيقت است. مقاومت همراه با عدم خشونت بدان معناست كه در برابر حريف پرخاشگر نيست، اما ذهني فعال دارد و در گفتگو كوشاست… شيوه او جسماً‏ انفعالي است، اما به لحاظ معنوي بس فعال است" و مي‏افزايد: " مقاومت خشونت پرهيزانه روشي نيست كه فرد از ترس يا به سبب نداشتن ابزار خشونت، آن را اتخاذ كند".

لوتر كينگ از مخالفان سرسخت جنگ ويتنام بود و بارها خطابه‏هايي بر ضد دولت آمريكا ايراد كرد. جنبش حقوق مدني در سالهاي دهه 1950 و 1960 در ايالات متحده امريكا از انواع روش‏هاي مبتني بر عدم خشونت مانند تحريم اتوبوس در 1956 در مونتگمري، اعتراض نشسته در 1963 در بيرمنگام، راهپيمايي واشنگتن در 1963 وغیره استفاده كرد. پیروان جنبش با رویی گشاده به زندان می رفتند و حتی از سپردن وثیقه نیز خودداری می نمودند.

 

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

روزگار عاشقی پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 3 بعد از ظهر

روزگاری بود که  فکر می کردم عشق چیست ؟ روزگاری بود که  فکر می کردم عشق الهی چه تفاوتی با عشق زمینی دارد ؟ روزگاری بود که فکر می کردم شاید عاشق باشم. روزگاری بود که فکر می کردم از عشق بیزارم. روزگاری بود که فکر می کردم عشق چیز بی معنی ای است. روزگاری بود که فکر می کردم عشق امری کاملا احساسی و در تضاد با عقل و منطق است. و اکنون؛ روزگاری است که فکر می کنم عشقی رویایی را با واقعیت اجتماعی جمع کرده ام. روزگاری است که فکر می کنم عاشق عشقی پر احساس و آسمانی هستم که در همان حال واقعی و آگاهانه است. روزگاری است که فکر می کنم می توانم عاشق همه خوبیها و زیبایی ها باشم. روزگاری است که می توانم از نگرانی ها و اضطراب ها فرار کنم و در آغوش عشق آرام باشم. روزگاری است که می توانم عاشقانه تو را دوست داشته باشم و با نفس های عاشق تو روزگاری را عاشقی کنم. روزگاری است که دوست دارم بهترین، زیباترین و انسانی ترین لحظه ها را برای تو به وجود آورم.  من از تو یاد گرفته ام که هم فاعل باشم و هم مفعول، من از تو یاد گرفته ام که هم ناز باشم و هم نیاز، من از تو یاد گرفته ام که بی حساب ببوسم.

 از همه دوستان عزیز به خصوص از مهدی و مریناز دوست داشتنی بسیار متشکرم.

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود ؟ ... یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 7 بعد از ظهر

لحظه تولد لحظه عجیبی است. لحظه ای است که در این دنیای خاکی متولد می شویم. معلوم نیست قبل از آن کجا بودیم وهیچ چیز هم به یاد نمی آوریم. زندگی آغاز می شود. در محیط خاصی پرتاب شده ایم که در انتخاب آن نقشی نداشته ایم. محیط طبیعی، خانواده، جامعه و... ما انتخابی نیست. بعدها می فهمیم که این پرتاب شدن چقدر مهم و تاثیرگذاربوده است. بخش زیادی از داشته ها و امکانات ما را همین پرتاب شدن از ناکجاآباد به اینجا مشخص کرده است. اگر بتوانیم خواهیم پرسید که چرا به اینجا آمده ایم ؟ اما جواب رضایت بخشی نخواهیم یافت. از طرف دیگر مفهوم تولد یادآور مفهوم مرگ است. می توان پرسید که پس از مرگ به کجا خواهیم رفت؟  گویا جواب این سئوال نیز چیزی جز حیرت نیست. اگرچه در عصر جدید صحبت از مرگ به تابو تبدیل شده است و هیچ کس نباید در مورد آن صحبت کند، اما همه ما روزی خواهیم مرد و شاید این بزرگترین نعمت باشد. اگر نمی مردیم سرنوشتمان به سرنوشت فوسکا، قهرمان رمان" همه می میرند " سیمون دوبوار شبیه می شد که عمر جاودان داشت و به همین دلیل زندگی اش پوچ و بی معنی شده بود. فکر کردن به مرگ به قول هایدگر امکانات زندگی را به پیش چشم ما می آورد و ما را وا می دارد تا در مورد این  امکانات تصمیم بگیریم. هر کدام از ما در موقعیت اجتماعی منحصر به فردی قرار داریم که راه های ویژه ای را جلوی پای ما قرار داده است. راه هایی که ما را به آینده می برند. همچنین هر کدام از ما گذشته ای داریم  که در تعیین زمان حال ما نقش داشته است. وقتی به گذشته فکر می کنم و در عمق خاطرات گوناگون از کودکی تا حال فرو می روم فکر می کنم که روزگاری دراز زندگی کرده ام."می اندیشم که شاید خواب دیده ام، که شاید خواب بوده ام، اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست."

 

آورد به اضطرابم اول بوجود                     جز حیرتم از حیات چیزی نفزود

رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود                زین آمدن و بودن و رفتن مقصود

خیام

 

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

برای محمد رضا جلایی پور دوشنبه پنجم مرداد 1388 2 قبل از ظهر

بیش از یک ماه از بازداشت تعداد کثیری از هموطنان می گذرد. در این ایام نامی که بیش از همه در ذهنم تداعی می شود، محمد رضا جلایی پور است. به راستی محمد رضا از جمله افرادی است که نقش یک انگیزه بخش و الگو را در زندگی من بازی کرده اند. یادم هست محمد رضا می خواست برای سال پیش دانشگاهی به دبیرستان فرهنگ بیاید و البته مسوولین دبیرستان به صلاح خویش ندیدند تا او را ثبت نام کنند، جلایی پور به دبیرستان دیگری رفت و در کنکور سال 80 در رشته علوم انسانی نفر اول شد. یادم هست مسوولین دبیرستان چقدر با آمار و ارقام قبولی ها و تک رقمی ها و.. خود پز می دادند، اول شدن جلایی پور در کنکور و عدم توان ثبت این موفقیت به نام دبیرستان فرهنگ برای آنها ضایعه ای بود. جلایی پور رشته جامعه شناسی را انتخاب کرد و راهی دانشگاه تهران شد. حالا من می توانستم با افتخار به همه بگویم، رشته ای که انتخاب کرده ام رشته ایست که نفر اول کنکورامسال انتخاب کرده است و از این راه در برابر فشارهای جامعه برای انتخاب رشته ای دیگر بایستم. خبر موفقیت ها و توانایی های محمد رضا از دانشگاه تهران می رسید، در نهایت او شاگرد ممتاز شد و برای فوق لیسانس به انگلستان رفت و اکنون نیز دانشجوی دکتری دانشگاه اکسفورد در رشته جامعه شناسی است. در هر حال می خواستم بگویم محمد رضا جلایی پور برای من و هم نسلان و هم رشته ای های من الگویی است که در فضای رخوت و بی انگیزگی، همیشه روحیه ساز بوده است. امروز هم اگرچه او درمیان دیوارها زندانی است، پیام امید او همه جا را پر کرده است.

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

این چند روز هم می گذرد ! یکشنبه هفدهم خرداد 1388 6 بعد از ظهر
چند روز بیشتر تا برگزاری انتخابات نمانده است و من آرزو می کنم تا این چند روز هر چه زودتر بگذرد. این روز ها شاهد تقلیل تمام افکار، برنامه ها و زندگی روزمره به حوزه سیاست هستیم. هر جا می رویم صحبت از انتخابات است. مردم معمولی که چهارسال هیچ سخنی درباره مسایل سیاسی نگفته بودند و نشنیده بودند به یکباره فشار این حوزه را بر زندگی خویش احساس می کنند و خود را در تب و تاب سیاست سهیم می دانند. این نشانه ای از عدم وجود تعادل در زندگی ماست. بسیاری از شرکت در موج انتخابات لذت می برند. با نوارها و پرچم های رنگی، با داد و فریاد، با عربده کشی، با دعوا و درگیری و ... .دیشب با دوستی صحبت می کردم که معتقد بود این مردم هیجان زده و موج گرفته هدف دارند و می دانند که چرا از کاندیدای خود حمایت می کنند و البته حرف های دیگری هم می زد که متاسفانه از زبان بسیاری  به اصطلاح روشنفکران هم گفته می شود. مثل اینکه طرفداران احمدی نژاد با اتوبوس و مینی بوس از شهرستان ها به تهران می آیند یا جوانانی که نوارهای سه رنگ به دست دارند پول گرفته اند و... .نظر من این است که چه این وری ها و چه آن وری  تفاوت چندانی با هم ندارند.  البته درباره عموم طرفداران صحبت می کنم و نه تک تک آنها. هردو در جو انتخابات گرفتار آمده اند و هر دو می خواهند فقط دربرابر دیگری قرار گیرند و خودنمایی کنند. من نمی توانم بپذیرم که جوانانی که در میدان های شهر فریاد می زنند و شعارهای فیلم ده نمکی را تکرار می کنند و پرچم های سبز یا سه رنگ خود را به اهتزاز در می آورند بتوانند پنج دقیقه درباره نامزد خود صحبت کنند و بگویند که چرا به او رای می دهند. و البته اگر بخواهم منصفانه تر صحبت کنم شاید طرفداران احمدی نژاد از این نظر وضعیت بهتری داشته باشند. گرچه می دانم که آنها هم در بند ایدئولوژی اند و گرچه جواب خواهند داد اما سخنانشان عقلانی نیست. در چند هفته اخیر آنچه مظلوم واقع شد عقلانیت بود. نمی خواهم بگویم طرفداران کروبی و رضایی عقلانی هستند اما عموم آنها فرصت بیشتری داشتند تا بتوانند بیشتر فکر کنند. آنها باید می اندیشیدند که این موج های رنگی چیستند و چرا ما در درون آنها نیستیم. آنها در منظر افرادی قرار گرفته بودند که از بیرون به فضای دوقطبی طرفداران سبزها و سه رنگ ها نگاه می کردند و البته از فشار رنگ ها در امان نبودند. رای دادن به موسوی و احمدی نژاد در بخش های مختلف شهر هنجار شده است و فشار هنجاری می خواهد همه را تحت تاثیر قرار دهد. قبول دارم که بسیاری به موسوی یا احمدی نژاد از سر فکر رای می دهند اما نمی توانم نقش موج احساسی و فشار هنجاری را نادیده بگیرم. دوست دارم وقتی پرچم های سبز را در دست هواداران موسوی می بینم خوشحال شوم و امیدوار. دوست دارم فکر کنم تمام اتوموبیل های سبز، حامل سرنشینانی آگاه و آزاد هستند، اما نمی توانم خود را فریب دهم. به راه انداختن موج و ایجاد فشار هنجاری هنر نیست. ای کاش می گذاشتیم تا همه در فضایی عقلانی برنامه ها را بررسی کنند و خارج از موج احساسی، انتخاب کنند. می دانم که این مسئله در مشکلات عمیق اجتماعی جامعه ما ریشه دارد که از جمله آنها فقدان احزاب واقعی و نهادهای مدنی است، اما نمی توانم فراموش کنم که چگونه خاتمی و طرفدارانش جامعه را مواج کردند. به نظرم انتخابات این دوره نشان داد که اصلاح طلبان بیش از اندازه مصلحت اندیشند. هشت سال از ایجاد جامعه مدنی عاجز بودند و چهارسال بیکار نشستند و سکوت کردند و به یکباره در آستانه انتخابات دوباره به سراغ خاتمی آمدند و  بعد از موسوی حمایت کردند. من برخلاف بعضی کسانی  که در درون موج سبز جمع شده اند، فکر می کنم  طیف متنوع حامیان موسوی نشانه خوبی برای جامعه ما نیست. این طیف که از امثال ناطق نوری تا امثال حجاریان را در بر می گیرد نشانه بیماری جامعه ما و فقدان جامعه حزبی است. ناطق نوری همان کسی است که چند سال پیش جوانان موج گرفته آن زمان چشمانش را در می آوردند و می گفتند پیاده رو ها را دیوار می کشد و امروز به عنوان حامی موسوی مطرح می شود و با توجه به حملات احمدی نژاد و مسایل دیگر در حال محبوب شدن است! این وضعیت شاخصی است که نشان می دهد جامعه ایران به شدت بیمار است و نیاز به درمان دارد. تا کی قرار است به خاطر مصلحت ها و به قصد نه گفتن به دیگری رای دهیم ؟ تا کی قرار است فقط شعار جامعه مدنی را بدهیم اما وقتی به انتخابات رسیدیم احساسات مردم را تحریک کنیم ؟ فکر می کنید روزی برسد که مردم به برنامه ها رای دهند نه به فرد ؟

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

درباره خیانت سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 2 قبل از ظهر
1- مفهوم خیانت مفهوم غریبی است. چه بسیار دوستی هایی که بر سر این مفهوم به دشمنی تبدیل شده اند و چه بسیار عشق هایی که به واسطه این مفهوم به نفرت بدل گشته اند. خیانت از جمله مفاهیمی است که در عشق های معمولی و داستان های عامه پسند و در زندگی روزمره بسیار به کار می روند.

2- تصویر سازی از عشق ناب کار آسانی نیست. به ویژه در زمانه ای که ردپای امر اجتماعی تصور هر امر نابی را غیر ممکن ساخته است.  اما اگر بخواهیم از امر ناب در مفهومی بوردیویی سخن بگوییم باید آنرا به واسطه مفاهیم استقلال، استغنا و بی منفعتی به تصویر کشیم. در این معنی عشق ناب نیز می تواند عشقی استغنا طلب و بی نفع معرفی گردد. بوردیو البته می داند که سخن گفتن از بی نفعی راه به جایی نخواهد برد و  از نفع نهفته در بی نفعی سخن می گوید. اما سخن گفتن از غیر ممکن بودن بی نفعی به معنی برابر دانستن تمام نفع ها نیست. به عبارت دیگر همه انسانها از کنش های روزمره خود نفع خواهند برد، اما این نفع ها از لحاظ کمی و کیفی برابر نیستند. در نتیجه شاید بتوان عشق ناب را عشقی دانست که در پی نفع کمتری (کمی و کیقی) باشد و یا منفعت کمتری (کمی و کیفی) را به دنبال آورد.

3- کسانی که  از افتادن در دام مرگ نهراسیده اند و جرات خواندن بوف کور صادق هدایت را داشته اند می دانند که این رمان بر اساس برخی تفاسیر از دو بخش تشکیل یافته است. بازخوانی بوف کور بر اساس طرح بوردیو و سعی در یافتن نشانه ای از امر ناب در این داستان جلوه هایی از عشق ناب را به نمایش می گذارد. بر این اساس بخش نخست بوف کور را می توان روایت عشق ناب نامید. قهرمان همه جا را به دنبال عشق جستجو می کند در حالی که هیچ گاه به صرافت تصاحب زن اثیری نمی افتد. او تنها خواستار دیدن چشم های زن اثیری است و با تن او کاری ندارد. گویی او قهرمانی است که می خواهد در آیینه چشمان عشق ناب شستشو داده شود و از همنشینی با منش ناب بهره مند گردد. او عاشق استغنا طلبی است که نفع های روزمره و جسمانی خود را به فراموشی سپرده است. بخش دوم داستان  را می توان جریان استحاله قهرمان داستان دانست. قهرمان از دنیای اثیری بیرون آمده است و در زمان و مکان روزمره زندگی می کند. او زنی دارد که او را لکاته صدا می زند. لکاته هیچ گاه با او هم بستر نبوده است در حالی که فاسق های جفت و تاق فراوانی دارد. قهرمان با این همه او را دوست دارد و به دنبال جلب نظر او تکاپو می کند. اما هر چه داستان به پیش می رود قهرمان از جهان اثیری بیش تر جدا می گردد و در جهان رجاله ها بیش تر فرو می رود. پایان داستان نقطه ایست که قهرمان به پیرمرد خنزرپنزری که می تواند نمادی از رجاله ها باشد استحاله یافته است. در این جاست که قهرمان احساس می کند لکاته به او خیانت کرده است، حس کینه در او بیدار می شود و به فکر انتقام می افتد و آنگاه لکاته را به قتل می رساند در حالی که خودش یک رجاله است. اکنون او فاصله زیادی با بی نفعی دارد.

4- خیانت از جمله مفاهیمی است که می تواند در تحلیل نوع عشق مفید باشد. اعتقاد به مفهوم خیانت، کینه، تصاحب و انتقام از جمله مولفه های عشق رجاله وار یا لکاته وارهستند. مفهوم خیانت در عشق ناب جایی ندارد.

 

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

چرا همه ایرانیان شاعر هستند ؟ سه شنبه ششم اسفند 1387 9 بعد از ظهر
دوست عزیز محمد جواد علیزاده در یکی از مطالب نغز خویش پرسیده است چرا همه مردم ایران شاعر هستند؟ در واقع این دوست گرامی به نکته ارزشمندی اشاره کرده است که می تواند مورد بحث و گفتگو قرار گیرد. نکته نهفته در این سئوال، مطلب مهمی است از آن رو که بسیاری از ما ایرانیان یا شعر می گوییم یا ترانه هایی را زیر لب تکرار می کنیم یا در حین رانندگی و کارهای دیگر مهملاتی را با موسیقی هایی من درآوردی وردخوانی می کنیم و... به نظر من اینها شواهدی است از وجود جامعه ای که می توان آن را جامعه ای احساسی نامید. جامعه احساسی مفهومی است که در برابر جامعه عقلایی قرار می گیرد. بسیاری از ما در زندگی روزمره خویش با امورات عجیب و غریب ماورایی در ارتباطیم. اموراتی که بسیاری از آنها هیچ ربطی به دین مشخص نهادینه شده ندارد. تقدیر و سرنوشت زندگی روزمره ما را احاطه کرده است. ما ایرانیان بسیاری از اعمال خویش را بر اساس احساسات درونی مان انجام می دهیم، احساساتی که دقایقی بعد نشانی از آنها باقی نمانده است. بسیاری از ما با یک نگاه عاشق می شویم و بعد از مدتی به نفرت می رسیم. موسیقی سنتی ما انسان را به وادی عاطفه و احساس می کشاند و اشعاری که همیشه همراه موسیقی ها هستند(و اجازه فهم موسیقی را نمی دهند) ما را غرق در احساس می کنند. بسیاری از ما به کتابی تفال می زنیم و احساس می کنیم که مسیر زندگی مان مشخص شده است. صبح تا شب سعدی و حافظ و مولانا می خوانیم و غرق کیف و لذت می شویم. زندگی احساسی از هر سو ما را احاطه کرده است. حتی رفتارهای سیاسی و انتخاباتی مان هم تابع احساسات هستند. یک روز شعار درود بر بنی صدر سر می دهیم و فردا مرگ بر بنی صدر می گوییم. یک روز فکر می کنیم خاتمی 8 سال ما را سر کار گذاشت و هیچ کاری نکرد و یک روز دیگر با شنیدن خبر نامزدی او غرق در شادی و احساس می شویم و نمی توانیم جلوی اشک های خود را بگیریم. یک روز فکر می کنیم دنیا دیگر به پایان رسیده است و هیچ راه امیدی نیست و یک روز دیگر احساس می کنیم که امروز بهترین روز زندگی است و ایکاش زندگی همیشه برقرار باشد زیرا بلبلان می خوانند و همه جا را سبزه و گل سنگفرش کرده اند و یا دانه های برف رقص کنان پایین می آیند و همه جا سفید شده است.

اینها همه نشانه هایی از جامعه ای احساسی است جامعه که با عقلانیت بیگانه است.به قول استادی برخورد ما ایرانیان با رانندگی مصداق کاملی از این وضعیت است. در حالی که در جوامع عقلایی به اتوموبیل به چشم وسیله ای خطرناک نگریسته می شود و راننده سعی می کند تا با احتیاط کامل رانندگی کند، رانندگان ایرانی تمام عقده های خود را در رانندگی خالی می کنند، حالی می کنند و بعد هم ممکن است برای تمام عمر بدحال شوند. بسیاری از ما توان ارزیابی عقلایی موقعیت های اجتماعی روزمره را نداریم. اولین مواجه ما با هر پدیده از احساس مان آغاز می شود. ما در برخورد با مشکلات روزمره رکورد استفاده از مکانیسم های روانی را هر روز ارتقا می دهیم . فرافکنی مشکلات به دیگران یا شرایط جامعه (تمام مشکلات ما ناشی از وضعیت جهان سومی ماست یا تقصیر دولت است یا زیر سر آخوندهاست یا هرچه هست زیر سر انگلیس هاست)، توجیه غیر عقلانی مشکلات و یا پاک کردن صورت مسئله و کتمان مشکل از مکانیسم های آشنای روزمره اند. تمام ما بر حق هستیم و هیچ کس گمان نمی کند که شاید او مقصر باشد و بتواند به نحو عقلایی فکر کند و خود را اصلاح نماید.

عقلانیت از جمله آرمان های روشنگری است. آرمانی که در کنار آرمان های فردگرایی و آزادی قرار می گیرد. هرچند جوامع غربی نیز نتوانستند این آرمان ها را به طور کامل در آغوش گیرند و پروژه مدرنیته به قول هابرماس ناتمام است، اما فاصله بسیاری است میان سرگذشت جوامع احساسی چون ما و سرگذشت جوامع آنها. ما مردمان به کودکانی می مانیم که هر چیز را طلب می کنیم و قادر به درک شرایط و محدودیت های محیط اطرافمان نیستیم. واقع گرایی، مواجه با واقعیت و تحلیل عقلایی آن جایی در بین ما ندارد. هر گاه نیز به چیزی نرسیدیم در عوض تحلیل عقلایی نارسایی ها و ضعف هایمان و تلاش در راه ترمیم آنها، همچون کودکان گریه سر می دهیم. به قول فروید ناخودآگاه ما بر خودآگاهمان مسلط است و هیچ کس هم به فکر تقویت خود آگاه خویش نیست. اینها همه توضیح همان سئوال بود که چرا همه ایرانی ها شاعر هستند. این سئوال را به گونه ای دیگر نیز می توان پرسید چرا ایرانی ها رمان نمی خوانند؟

آرزوی بازگشت به کودکی آرزوی خوبی نیست.

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

آزاده ای کو ؟ ( ما همه فاحشه ایم ) یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 2 قبل از ظهر
رمان "تربیت احساساتِ" گوستاو فلوبر با ذکر خاطره ای از حضور قهرمان داستان و دوستش در یک فاحشه خانه پایان می یابد. هنگامی که خوانندگان داستان با کنجکاوی و تعجب می پرسیدند که چرا نویسنده، رمان خویش را با نام بردن از فاحشه خانه به پایان برده است، فلوبر توضیح داد که هدف او یادآوری این نکته است که تمام شخصیت های این داستان فاحشه هستند.

مفهوم فاحشگی از جمله مفاهیمی است که توجه به آن درک زندگی روزمره ما را تسهیل می کند.فاحشه کیست؟ آن کس که تن خویش را به هر کس دیگری تسلیم می نماید؟ آن کس که هر دم در آغوش کسی است؟ آیا تنها زنانی که هم اکنون بر سر چارراه ها و خیابان های شهر ایستاده اند تا مردی آنها را سوار کند فاحشه اند؟ آیا تنها مردانی که هر شب را با زنی به صبح می رسانند شایسته فاحشه نامیده شدن هستند؟آیا تک تک ما فاحشه نیستیم؟ دانشجویی که در سر کلاس درس از بیان نظرات حقیقی اش طفره می رود و آنگونه نظر می دهد که استاد و جمع بپسندند فاحشه نیست؟ کارمندی که در محل کار آنگونه کار می کند که کارفرما خوشش آید ونه آنگونه که خود می پسندد فاحشه نیست؟ محققانی که آنگونه تحقیق می کنند که به نتایج دلخواه سازمان دست یابند و نه به نتایجی که به روح تحقیق نزدیک تر است فاحشه نیستند؟ انسان هایی چون ما که از صبح تا شب افکار، ارزش ها، احساسات، سلایق و ... خود را به خاطر دستیابی به پول، این فاحشه دوران جدید (زیمل)، زیر پا می گذاریم فاحشه نیستیم؟

در جامعه ای که به بیان دورکیم تقسیم کار اجباری مبنای اداره امور باشد و از تقسیم کار اختیاری که مبتنی بر استعدادها، علایق و سلایق و... است سراغی نتوان نگرفت فاحشگی مفهومی مهم برای توصیف اکثریت انسان های از خود بیگانه ای است که به بیان مارکس نتایج بیگانگی از کار را متحمل می شوند.انسان هایی که در چنین جامعه شی ء واره ای (لوکاچ) زندگی می کنند به سختی می توانند به دنبال کسب سرمایه مادی یا نمادی باشند بدون آن که خود را فاحشه ای همه جایی در نظر نگیرند.

آزادگی مفهومی غریب در چنین جامعه ای است.به سختی می توان انسانی را در نظر آورد که در جامعه ای چون جامعه ما به امرار معاش مشغول باشد و هنوز فاحشه نشده باشد!

شاید تنها کاری که می توان کرد این باشد که به قول سیاوش قمیشی بر روی دیوار خط بکشیم شاید این چوب خط اسیری ما را به خود آورد ! شاید بتوانیم شرایطی را که بر ما تحمیل می شود تغییر دهیم !

 

خط می کشم رو دیوار             همیشه روزی یک بار

توهم شبیه من باش               حسابت رو نگه دار

ببین که چند تا قرنه                تن به اسیری دادی

دنیات شده شبیه                   سلول انفرادی

تا چشم به هم می زاری          می بینی عمر تموم شد

بین چهارتا دیوار                      وجود تو حروم شد

چوب خط این اسیری               دیوارات رو پوشونده

همین روزا می بینی                که فرصتی نمونده

بیرون بیا خودت باش                تو آدمی نه برده

همیشه باخته هر کس             شکایتی نکرده

عاشق زندگی باش                 زندگی شغل و پول نیست

تو امتحان بودن                       برده بودن قبول نیست

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

رانندگی : زنان و مردان سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 9 بعد از ظهر
رانندگی در تهران شیوه های متفاوتی دارد. چنین شیوه هایی را می توان با معیارهای مختلف تشخیص داد. یکی از این معیارها معیار جنسیت است. تمامی افرادی که در تهران رانندگی می کنند می توانند تفاوت شیوه های رانندگی مردان و زنان را تشخیص دهند.تفاوت شیوه های فوق به حدی است که رانندگان با تجربه می توانند حتی بدون دیدن راننده اتومبیل از فاصله ای زیاد جنسیت او را تشخیص دهند. به عبارت دیگرسبک های رانندگی زنان و مردان تا آنجا متمایز است که می تواند به عنوان معرف جنسیت راننده در نظر گرفته شود. مردان غالبا سریع ، فرز ، پر پیچ و خم و ...رانندگی می کنند. آنها از هر فضای خالی استفاده می کنند و به طور دائم در حال تغییر مسیر هستند. در برابر زنان آرام ، آهسته ، مستقیم  و ... می رانند . احتیاط و صبر و حوصله از مشخصات رانندگی زنان است. ویژگی های که حرص رانندگان مرد را در می آورد و آنها را به عکس العمل وا می دارند. مردان در مواجه با راننده زنی که در بزرگراه از سرعت 70 تندتر نمی روند یا در ترافیک راه مستقیم خودش را می رود و از فضاهای خالی استفاده نمی کند نه تنها فحش و بد و بیراه می گویند بلکه خواستار لغو مجوز رانندگی زنان می شوند .ضعیفه ها توانایی جسمی و ذهنی کار بزرگی چون رانندگی را ندارند وگرنه اینجوری رانندگی نمی کردند !!

اما ریشه تفاوت شیوه ها یا سبک های رانندگی زنان و مردان در کجاست؟  تمام رانندگان برای دریافت گواهینامه به کلاس های آموزش رانندگی می روند و امتحان رانندگی می دهند.در این کلاس ها آنها هنجارهای درست رانندگی یا آنچه در زبان جامعه شناسی هنجارهای ایده آل گفته می شود را آموزش می بینند  و امتحان می دهند.اما آنچه در عمل و بر شهری چون تهران حاکمیت دارد نه هنجارهای ایده آل رانندگی که هنجارهای واقعی رانندگی است. رانندگی در تهران هنجارهایی دارد که با هنجارهای آموزش داده شده در کلاس های رانندگی تفاوت بسیار دارد. به عنوان مثال در کلاس رانندگی رعایت حق تقدم مبحث مهمی است و آموزشگران مدت زمان طولانی را صرف این مسئله می کنند که در هنگام رسیدن به چهار راه و دیدن تابلوی حق تقدم چه باید کرد .آیا اگر در خیابان اصلی باشیم حق تقدم با ماست یا اگر در خیابان فرعی باشیم حق تقدم داریم ؟ همچنین  کتاب های آموزش رانندگی تصاویر زیادی کشیده اند تا در موارد مختلف مبحث حق تقدم را آموزش دهند. اما همه اینها هنجارهای ایده آل رانندگی هستند هنجارهایی که جامعه آرزو دارد تا رانندگان بر اساس آنها عمل کنند. اما آنچه در خیابان های واقعی تهران حکمفرماست این قبیل هنجارها نیست. هنجارهای واقعی رانندگی می گویند هر کس فرزتر و تندتر بپیچد حق تقدم با اوست. راننده ای که می خواهد رانندگی مقبول و مشروعی داشته باشد باید هنجارهای واقعی رانندگی  را رعایت کند. هر کس بر اساس هنجارهای ایده آل ، رانندگی کند از طرف عموم رانندگان(که مرد هستند) توبیخ خواهد شد.هنجارهای واقعی نیز مانند هنجارهای ایده آل ضمانت اجرا دارند اما ضمانت اجرای آنها بر خلاف هنجارهای ایده آل غیر رسمی است.ضمانت اجرای غیر رسمی در این مورد به شکل تحقیر ، استهزاء و توهین نمود می یابد.

فرضیه من این است که شیوه های متفاوت رانندگی زنان شباهت بیشتری به هنجارهای ایده آل رانندگی دارد.در این معنی زنان بر اساس الگوهایی رانندگی می کنند که با هنجارهای واقعی رانندگی که از طرف مردان پی گیری می شود تعارض دارد .به همین خاطر زنان نظم رانندگی تهران(نظم مبتنی بر هنجارهای واقعی) را بر هم می ریزند و طبیعی است که از جانب عموم رانندگان مرد به اشکال مختلف توبیخ می شوند.زنان در عمل به مواردی که بر اساس هنجارهای ایده آل رانندگی ممنوع است احترام می گذارند.آنها از سرعت مجاز تجاوز نمی کنند، سبقت غیر مجاز نمی گیرند،لایی نمی کشند، بیش از حد تغییر مسیر نمی دهند، ورود ممنوع نمی روند ، چراغ قرمز را رد نمی کنند و...و دقیقا همین موارد است که حرص مردان را درمی آورد و ضمانت های اجرایی غیر رسمی را برای آنها به همراه دارد.

فکر می کنم این ویژگی رانندگی زنان با اعمال دیگر آنها هماهنگی دارد .به عنوان مثال به طور کلی زنان کمتر مرتکب انحراف اجتماعی می شوند و می دانیم که انحراف در جامعه شناسی کارکردگرا معنایی جز تخطی از هنجارها- غالبا ایده آل- ندارد .(آمار دزدی ، قتل  و...همیشه در میان زنها بسیار کمتر از مردهاست). همچنین زنان بیشتر از مردان مذهبی هستند و اعتقادات دینی و رعایت مناسک دینی در بین آنها بیشتر از مرد هاست (باید به یاد آوریم که در دیدگاه امیل دورکیم  دین همان جامعه است). بنابراین شاید بتوان زنان را نماد هنجارهای ایده آل یا وضعیت آرمانی دانست که جامعه در سر دارد.به قول یکی از دوستان در فرهنگ ایرانی معروف هست که به خانواده یک پسر شرور و به اصطلاح "شیطون" پیشنهاد می شود که زنش بدهند تا آدم شود. یعنی ازدواج کند تا یک زن ،هنجارهای ایده آل را به او تزریق کند و در نتیجه تناسب بیشتری با وضع ایده آل پیدا کند.

به نظر می رسد اگر این فرضیه را بپذیریم در نهایت باید ریشه شیوه متفاوت رانندگی زنان را در وابستگی آنها به جامعه و ارزش ها و هنجارهای ایده آل آن بدانیم.به عبارت دیگر از آنجا که زنان بیشتر از مردان به جامعه و امر اجتماعی وابسته اند شباهت بیشتری به وضعیت آرمانی جامعه دارند.

مباحث زیادی می تواند در حول علت یا دلیل تفاوت وابستگی زنان و مردان به جامعه و امر اجتماعی شکل گیرد .همچنین وابستگی بیشتر زنان به جامعه واستقلال بیشتر مردان از آن تبعات مثبت و منفی زیادی برای هر کدام از این دو گروه دارد که می تواند به طور مجزا بررسی گردد.

در نهایت آنچنان که واضح است تفاوت شیوه های رانندگی زنان و مردان امری نسبی است . زنانی هستند که شیوه های رانندگی آنها شباهت زیادی به شیوه های رانندگی مردان دارد و مردانی هستند که به شیوه هایی نزدیک به زنان رانندگی می کنند.
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

فراتر از دوگانه ها چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 0 قبل از ظهر

یک بازی فوتبال را می توان تمثیل ونمونه ای از یک جامعه یافت. از اینروست که توجه به فوتبال و بحث پیرامون آن می تواند ما را دردرک ساختارها ، کنش ها و روابط اجتماعی یاری دهد. از این دیدگاه مباحثه دو نفره جلالی و صدر در پایان بازی هلند-ایتالیا می تواند در چارچوب یکی از مهمترین مباحث در تاریخ جامعه شناسی در نظر گرفته شود.مباحثه ای که در آن جلالی بر ساختار و سبک بازی تاکید می کرد و صدر بر توانایی ها ، ویژگی ها و خلاقیت های بازیکنان انگشت می گذاشت. در دیدگاه جلالی هر کشور متناسب با فرهنگ خود سبک متمایزی از بازی را به نمایش میگذارد و به گفته او این سبک به مانند فرهنگ یک کشور تغییرناپذیر است از دید او آنچه در درجه اول اهمیت قرر دارد سبک بازی یک تیم است که بازیکنان در چارچوب آن به بازی می پردازند در نتیجه بازیکنان و توانایی های آنها از اهمیت درجه دوم برخوردارند . سبک های بازی است که بازیکنان را قالب میزند وبازی آنها را محدود میکند البته بازیکنان هم باید توانایی بازی درچارچوب های تحمیل شده را داشته باشند وبه درد بازی در یک سبک مشخص بخورند.در طرف دیگر اما صدر معتقد است که خلاقیت ها ، توانایی ها ، استعدادها و ... بازیکنان است که یک بازی را به انجام می رساند البته او منکر اهمیت سبک بازی نیست اما معتقد است که این امراهمیت درجه اول را دارا نیست .از دید او علت شکست ایتالیا عدم توانایی های فردی بازیکنان خط میانی این تیم و تعویض های نادرست مربی ایتالیا است در حالی که جلالی شکست ایتالیا را معلول سبک بازی هلند می داند که سبک بازی فشرده ایتالیا را تسخیر کرده است.

به این ترتیب می توان دیدگاه جلالی را دیدگاهی عین گرا ، ساختارگرا و ... نامید که در برابردیدگاه   ذهن گرا ، کنش گرا و... صدر قرار می گیرد. دوگانه های مورد بحث در اینجا دوگانه هایی آشنا در تاریخ جامعه شناسی اند به طوری که می توان نظریه پردازان ، نظریه ها و مفاهیم جامعه شناسی را حول این دو محور خلاصه کرد. اما در بحث جلالی وصدر به عنوان نمایندگان این دو جریان رایج ،جای یک صندلی دیگر خالی بود صندلی که می بایست به جریان اخیرتر جامعه شناسی یعنی جریان سوم تعلق می گرفت. جریانی که باید به تبعیت از پیشرو آن رابطه گرایی نام گیرد. اگر دو گانه های عین/ذهن ، ساختار/کنش و... سهم عمده ای در جامعه شناسی داشته اند رابطه گرایی پی یر بوردیو همچون کوهی تازه در دشت جامعه شناسی پدیدارگشته و در برابر دو کوه عین گرایی و ذهن گرایی قرار گرفته است. دیدگاه بوردیو دیدگاه دیگری است که هیچ قرابتی با دو دیدگاه یاد شده ندارد.در این دیدگاه به جای آنکه بر ساختار ها ، سبک ها و...تاکید شود یا سوژه ها ، عوامل ذهنی ، کنشگران و... مورد تاکید قرار گیرند تنها و تنها بر روابط انگشت گذاشته می شود. آنچه یک تیم فوتبال را به حرکت وا میدارد نه سبک و ساختار بازی و نه ویژگی های فردی بازیکنان ، بلکه روابط میان ایندوست.

در اینجا باید تذکر داد که دیدگاه بوردیو دیدگاهی از نوع هم این و هم آن نیست و نباید آن را اینگونه دید که بوردیو پس از مشاهده دو دیدگاه رقیب آنها را در هم کرده و دیدگاه دیگری ایجاد کرده است ، زیرا در این صورت اساسا دیدگاه جدیدی خلق نمی شود.دیدگاه بوردیو دیدگاه تازه و سومی است که از یک نقطه نظر جدید مطرح شده است نقطه نظری که هیچکدام از عین گرایان و ذهن گرایان تا به حال در آن قرار نگرفته اند و نتوانسته اند از آنجا به هستی اجتماعی نگاه کنند.

اگر نماینده ای از این دیدگاه در برنامه تلویزیونی وجود داشت حتما بر هر دو دیدگاه رقیب ایراد می گرفت و به عنوان دیدگاه سومی مطرح می شد که هم با جلالی و هم با صدر اختلاف نظر داشت و در دفاع ازنظر خود استدلال می کرد.

نماینده دیدگاه سوم بر صدر ایراد می گرفت که بازیکنان را بیش از اندازه آگاه ، عقلانی و انتخابگر تصور می کند در حالی که آنها اینگونه نیستند آنها ازمنطق عملی خود پیروی می کنند منطقی که باید آن را شم بازی خوانی نامید ، آنها در چارچوب قواعد و دستورالعمل ها وباتوجه به دیگر بازیکنان تیم خودی، تیم حریف ، داور و ...بازی می کنند .بازیکنان هرتیم با توجه به نکات فوق و بر اثر تجربه بازیگری به مهارتی عملی دست یافته اند که برای خود و برای تیم بسیار مهم است اما در هر حال آگاهی و خلاقیت آنها در قالب این مهارت عملی یا این شم بازی خوانی محدود شده است . آنها همچنین در چارچوب سبک مخصوصی بازی می کنند و این سبک برای آنها محدودیت ایجاد می کند ، سبکی که درضمن فرایند اجتماعی شدن درمنش آنها جای گرفته و بازیکنان ازآن پیروی می کنند و در هر حال آن را مد نظر دارند.

اما این نماینده در همین حال منتقد جلالی است .از دید او جلالی ساختار ها و سبک ها را بیش از اندازه متصلب فرض کرده است. سبک ها و ساختارهای بازی هم به مانند فرهنگ جوامع تغییر می کنند و از قضا این تغییر به دست بازیکنان هم صورت می گیرد. درست است که بازیکنان در چارچوب سبک ها بازی می کنند و آنها را مد نظردارند و درست است است که آنها کاملا آگاه و خلاق نیستند اما در چارچوب شم بازی خوانی پیش گفته آگاهی دارند ، عقلانی عمل می کنند و خلاقند. این مقولات باید درقالب منطقی عملی درک شوند، منطقی که بازیکنان بر اساس آن بازی می کنند وبراساس آن هدف های خود را در نظر می گیرند و برای رسیدن به آنها استراتژی می چینند.این استراتژی ها ، کشمکش ها و تحرکات که علاوه بر در نظر داشتن هدف در برابرتیم رقیب ، در درون یک تیم و در بین خود بازیکنان نیز جریان دارند می توانند زمینه ساز تغییر قواعد و قوانین بازی وازطرف دیگرزمینه سازتغییرسبک بازی یک تیم شوند.

دیدگاه سوم میدان فوتبال را به عنوان مجموعه ای از موقعیت ها می بیند که بازیکنان هر تیم آنها را اشغال کرده اند. هر موقعیت توسط یک بازیکن اشغال شده است بازیکنی که در چارچوب منش خود، سبک تیمی خود و موقعیت خود و با توجه به سایر موقعیت ها ی تیم خود و تیم حریف در میدان ،براساس منطق عملی خود دست به بازی می زند و مطابق با مقولات پیشگفته از امکانات مخصوصی برخوردار است. آنچه باید مورد توجه قرار گیرد و تحلیل بر مبنای آن به پیش رود روابط میان قواعد و قوانین میدان و سبک بازی از یک طرف با منش بازیکنان و منطق های عملی آنها از طرف دیگر است.     در این دیدگاه، روابط میان میدان فوتبال چه به معنی زیر میدانی از میدان ورزش که تیم های مختلف در درون آن موقعیت های به خصوصی را اشغال کرده اند و چه به معنی میدانی که دوتیم در یک بازی در آن صاحب موقعیت شده اند با منش گروهی یک تیم و همچنین منش فردی بازیکنان محور تحلیل را مشخص می سازد.چنین تحلیلی به موقعیت هر تیم در میدان فوتبال و همچنین موقعیت هر بازیکن در تیم خود و میدان بازی توجه می کند و موقعیت را به عنوان حلقه واسطی میان میدان و منش به حساب می آورد. به این ترتیب تحلیل روابط میدان و منش در حول مفهوم موقعیت می تواند بعد رابطه ای واقعیت اجتماعی را بیش از پیش روشن سازد.

جلالی و صدر باید از دیدگاه سوم رقیب استقبال کنند دیدگاهی که با تاکید بر رابطه گرایی آنها را از دوگانه های مرسوم همیشگی آزاد می کند.

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |