تبليغاتX
برزخ
فراتر از دوگانه ها چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 0 قبل از ظهر

یک بازی فوتبال را می توان تمثیل ونمونه ای از یک جامعه یافت. از اینروست که توجه به فوتبال و بحث پیرامون آن می تواند ما را دردرک ساختارها ، کنش ها و روابط اجتماعی یاری دهد. از این دیدگاه مباحثه دو نفره جلالی و صدر در پایان بازی هلند-ایتالیا می تواند در چارچوب یکی از مهمترین مباحث در تاریخ جامعه شناسی در نظر گرفته شود.مباحثه ای که در آن جلالی بر ساختار و سبک بازی تاکید می کرد و صدر بر توانایی ها ، ویژگی ها و خلاقیت های بازیکنان انگشت می گذاشت. در دیدگاه جلالی هر کشور متناسب با فرهنگ خود سبک متمایزی از بازی را به نمایش میگذارد و به گفته او این سبک به مانند فرهنگ یک کشور تغییرناپذیر است از دید او آنچه در درجه اول اهمیت قرر دارد سبک بازی یک تیم است که بازیکنان در چارچوب آن به بازی می پردازند در نتیجه بازیکنان و توانایی های آنها از اهمیت درجه دوم برخوردارند . سبک های بازی است که بازیکنان را قالب میزند وبازی آنها را محدود میکند البته بازیکنان هم باید توانایی بازی درچارچوب های تحمیل شده را داشته باشند وبه درد بازی در یک سبک مشخص بخورند.در طرف دیگر اما صدر معتقد است که خلاقیت ها ، توانایی ها ، استعدادها و ... بازیکنان است که یک بازی را به انجام می رساند البته او منکر اهمیت سبک بازی نیست اما معتقد است که این امراهمیت درجه اول را دارا نیست .از دید او علت شکست ایتالیا عدم توانایی های فردی بازیکنان خط میانی این تیم و تعویض های نادرست مربی ایتالیا است در حالی که جلالی شکست ایتالیا را معلول سبک بازی هلند می داند که سبک بازی فشرده ایتالیا را تسخیر کرده است.

به این ترتیب می توان دیدگاه جلالی را دیدگاهی عین گرا ، ساختارگرا و ... نامید که در برابردیدگاه   ذهن گرا ، کنش گرا و... صدر قرار می گیرد. دوگانه های مورد بحث در اینجا دوگانه هایی آشنا در تاریخ جامعه شناسی اند به طوری که می توان نظریه پردازان ، نظریه ها و مفاهیم جامعه شناسی را حول این دو محور خلاصه کرد. اما در بحث جلالی وصدر به عنوان نمایندگان این دو جریان رایج ،جای یک صندلی دیگر خالی بود صندلی که می بایست به جریان اخیرتر جامعه شناسی یعنی جریان سوم تعلق می گرفت. جریانی که باید به تبعیت از پیشرو آن رابطه گرایی نام گیرد. اگر دو گانه های عین/ذهن ، ساختار/کنش و... سهم عمده ای در جامعه شناسی داشته اند رابطه گرایی پی یر بوردیو همچون کوهی تازه در دشت جامعه شناسی پدیدارگشته و در برابر دو کوه عین گرایی و ذهن گرایی قرار گرفته است. دیدگاه بوردیو دیدگاه دیگری است که هیچ قرابتی با دو دیدگاه یاد شده ندارد.در این دیدگاه به جای آنکه بر ساختار ها ، سبک ها و...تاکید شود یا سوژه ها ، عوامل ذهنی ، کنشگران و... مورد تاکید قرار گیرند تنها و تنها بر روابط انگشت گذاشته می شود. آنچه یک تیم فوتبال را به حرکت وا میدارد نه سبک و ساختار بازی و نه ویژگی های فردی بازیکنان ، بلکه روابط میان ایندوست.

در اینجا باید تذکر داد که دیدگاه بوردیو دیدگاهی از نوع هم این و هم آن نیست و نباید آن را اینگونه دید که بوردیو پس از مشاهده دو دیدگاه رقیب آنها را در هم کرده و دیدگاه دیگری ایجاد کرده است ، زیرا در این صورت اساسا دیدگاه جدیدی خلق نمی شود.دیدگاه بوردیو دیدگاه تازه و سومی است که از یک نقطه نظر جدید مطرح شده است نقطه نظری که هیچکدام از عین گرایان و ذهن گرایان تا به حال در آن قرار نگرفته اند و نتوانسته اند از آنجا به هستی اجتماعی نگاه کنند.

اگر نماینده ای از این دیدگاه در برنامه تلویزیونی وجود داشت حتما بر هر دو دیدگاه رقیب ایراد می گرفت و به عنوان دیدگاه سومی مطرح می شد که هم با جلالی و هم با صدر اختلاف نظر داشت و در دفاع ازنظر خود استدلال می کرد.

نماینده دیدگاه سوم بر صدر ایراد می گرفت که بازیکنان را بیش از اندازه آگاه ، عقلانی و انتخابگر تصور می کند در حالی که آنها اینگونه نیستند آنها ازمنطق عملی خود پیروی می کنند منطقی که باید آن را شم بازی خوانی نامید ، آنها در چارچوب قواعد و دستورالعمل ها وباتوجه به دیگر بازیکنان تیم خودی، تیم حریف ، داور و ...بازی می کنند .بازیکنان هرتیم با توجه به نکات فوق و بر اثر تجربه بازیگری به مهارتی عملی دست یافته اند که برای خود و برای تیم بسیار مهم است اما در هر حال آگاهی و خلاقیت آنها در قالب این مهارت عملی یا این شم بازی خوانی محدود شده است . آنها همچنین در چارچوب سبک مخصوصی بازی می کنند و این سبک برای آنها محدودیت ایجاد می کند ، سبکی که درضمن فرایند اجتماعی شدن درمنش آنها جای گرفته و بازیکنان ازآن پیروی می کنند و در هر حال آن را مد نظر دارند.

اما این نماینده در همین حال منتقد جلالی است .از دید او جلالی ساختار ها و سبک ها را بیش از اندازه متصلب فرض کرده است. سبک ها و ساختارهای بازی هم به مانند فرهنگ جوامع تغییر می کنند و از قضا این تغییر به دست بازیکنان هم صورت می گیرد. درست است که بازیکنان در چارچوب سبک ها بازی می کنند و آنها را مد نظردارند و درست است است که آنها کاملا آگاه و خلاق نیستند اما در چارچوب شم بازی خوانی پیش گفته آگاهی دارند ، عقلانی عمل می کنند و خلاقند. این مقولات باید درقالب منطقی عملی درک شوند، منطقی که بازیکنان بر اساس آن بازی می کنند وبراساس آن هدف های خود را در نظر می گیرند و برای رسیدن به آنها استراتژی می چینند.این استراتژی ها ، کشمکش ها و تحرکات که علاوه بر در نظر داشتن هدف در برابرتیم رقیب ، در درون یک تیم و در بین خود بازیکنان نیز جریان دارند می توانند زمینه ساز تغییر قواعد و قوانین بازی وازطرف دیگرزمینه سازتغییرسبک بازی یک تیم شوند.

دیدگاه سوم میدان فوتبال را به عنوان مجموعه ای از موقعیت ها می بیند که بازیکنان هر تیم آنها را اشغال کرده اند. هر موقعیت توسط یک بازیکن اشغال شده است بازیکنی که در چارچوب منش خود، سبک تیمی خود و موقعیت خود و با توجه به سایر موقعیت ها ی تیم خود و تیم حریف در میدان ،براساس منطق عملی خود دست به بازی می زند و مطابق با مقولات پیشگفته از امکانات مخصوصی برخوردار است. آنچه باید مورد توجه قرار گیرد و تحلیل بر مبنای آن به پیش رود روابط میان قواعد و قوانین میدان و سبک بازی از یک طرف با منش بازیکنان و منطق های عملی آنها از طرف دیگر است.     در این دیدگاه، روابط میان میدان فوتبال چه به معنی زیر میدانی از میدان ورزش که تیم های مختلف در درون آن موقعیت های به خصوصی را اشغال کرده اند و چه به معنی میدانی که دوتیم در یک بازی در آن صاحب موقعیت شده اند با منش گروهی یک تیم و همچنین منش فردی بازیکنان محور تحلیل را مشخص می سازد.چنین تحلیلی به موقعیت هر تیم در میدان فوتبال و همچنین موقعیت هر بازیکن در تیم خود و میدان بازی توجه می کند و موقعیت را به عنوان حلقه واسطی میان میدان و منش به حساب می آورد. به این ترتیب تحلیل روابط میدان و منش در حول مفهوم موقعیت می تواند بعد رابطه ای واقعیت اجتماعی را بیش از پیش روشن سازد.

جلالی و صدر باید از دیدگاه سوم رقیب استقبال کنند دیدگاهی که با تاکید بر رابطه گرایی آنها را از دوگانه های مرسوم همیشگی آزاد می کند.

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

اندر ثنای خواب! دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 0 قبل از ظهر

آیا این زندگی هدفی دارد؟ آیا مقصدی در انتظار است که ما به او برسیم ؟ آیا باید به جایی برسیم ؟ آیا جایی هست که به آن برسیم؟ اینها سئوالاتی است که من در حال حاضر اصلا جوابشان را نمی دانم. به نظرم بهترین کار در زندگی کاری است که ما را از ما جدا کند. کاری که باعث شود از جریان عادی زندگی جدا شویم. حالا این کار هر چه می خواهد باشد. من به شخصه به خواب خیلی علاقه دارم. اصولا ساختار بدنی قوی ای ندارم و زود خسته می شوم. جزء آن دسته آدم هایی ام که هر وقت اراده کنم می توانم بخوابم. خواب خیلی خوب است از زندگی جداست آدم وقتی زیاد می خوابد باور می کند که زندگی هم خواب و خیالی بیش نیست. همین زندگی ای که مجبوریم به خاطرش بدویم تا زنده بمانیم  و همین زندگی ای که مجبوریم به خاطرش ارزش هامان را زیر پا بگذاریم ( اگر اصلا ارزشی باشد)، دلقک بازی کنیم ،چاپلوسی کنیم ،دعوا کنیم و...همین زندگی ای که به ما می گوید چه کار بکن ، چه کار نکن و در واقع به ما می گوید اگر می خواهی زنده باشی باید این کار ها را بکنی وگرنه یا می میری یا خورده می شوی! از قدیم گفته اند که خواب برادر مرگ است ! من فکر می کنم خواب می تواند یکی از ابزارهای مفید در مبارزه با زندگی باشد،سعی کنید حداقل ۱۲ - ۱۳ ساعت در روز بخوابید.  وقتی این کار را می کنید به هیچ کدام از کارهایی که از قبل مکلف به انجام آنها شده بودید نمی رسید ، آن وقت همه از دستتان عصبانی می شوند، نگهبانان زندگی کم کم ازشما ناامید می شوند، با کلی فحش و نفرین شما را ترک می کنند وتنها می گذرارند، آن وقت می توانید حتی بیشتر بخوابید و از خوابتان بیشتر لذت ببرید البته اگر در کارتان جدی باشید ممکن است بعد از مدتی غذای درست و حسابی برای خوردن پیدا نکنید یا حتی از داشتن سر پناه محروم شوید اما خوب این خیلی خوب است از آن جهت که حالا دیگر برای خودتان زندگی می کنید نه برای دیگران و بنابراین مجبور نیستید دلا و راست شوید یا الکی بخندید یا حرف های مزخرف دیگران را الکی تایید کنیدو ... خودتانید و از بند تعلق آزاد. می توانید ساعت ها در خودتان فرو بروید و به هر چه خواستید فکر کنید. به قول داریوش : در هم بودم ، بر هم بودم اما خود خودم بودم. پس این کار خیلی خوب و لذت بخش است. اما فایده دیگری هم در استمرار این کار نهفته است و آن نزدیک شدن به خود مرگ است . با نزدیکی به مرگ زندگی فقط یک بازیچه خیلی خیلی مسخره به نظر می آید. وقتی بوی مرگ به مشام می رسد زندگی به کلی رنگ می بازد اصل مرگ می شود و زندگی فرع بر آن تلقی می شود.اگر به مرگ رسیدید که بهترین سعادت در کل کائنات نصیبتان شده ، اگر هم نشد من فکر می کنم از زنده زنده بودن خیلی بهتر است. بنابراین خواب به یک ابزار استراتژیک در مبارزه با زندگی تبدیل می شود و از این دیدگاه عظمتی صد چندان می یابد، ابزاری که می تواند ما را از دست زندگی خلاص کند و در نهایت به مرگ برساند.

  عمرت تا به کی به خود پرستی گذرد              یا در پی نیستی و هستی گذرد

می خورکه چنین عمرکه غم درپی اوست         آن به که به خواب یا به مستی گذرد

                                                                                                        خیام


فردا صبح باید بیدار شم تا به کار پایان نامه برسم!!!
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

بابل یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 0 قبل از ظهر
برج بابل

اگر امکان می داشت برج بابل را بسازند بی آن که از آن بالا بروند ، ساختن آن مجاز می بود.

تصویر خیالی برج بابل

گودال بابل

چه می سازی؟ می خواهم دالانی حفر کنم.باید پیشرفتی صورت بگیرد. موضع من این بالا بیش از اندازه بلند است.

داریم گودال بابل را حفر می کنیم.

فرانتس کافکا

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

...که پوچ شد. پنجشنبه بیستم دی 1386 3 بعد از ظهر

 سامان جوانی بود 37 ساله با هیکلی ورزیده کارکرده و قوی با دست های محکم و پینه بسته. انگارمردی است جا افتاده که آنقدر کار کرده که دستهایش این شکلی شده است. سامان صبح های زود بیدار می شد ابتدا روی بام می رفت و طلوع خورشید را نگاه می کرد از دیدن این منظره لذت می برد و کیف  می کرد ، سر صبر صبحانه مفصلی می خورد و بعد بلافاصله از خانه بیرون می رفت و مشغول کار می شد. او مدیر یک کارخانه قطعه سازی بود . صبح ها تکه های آهن و فولاد را به کارخانه او می آوردند و تحویل سامان می دادند. سامان ابتدا آنها را خوب برانداز می کرد دست به روی آنها می کشید و با خودش یک چیزهای نامفهومی می گفت انگار با آهن و فولاد سر و سری داشت بعد دستگاه ها را روشن می کرد و کارگرها را به کار وا می داشت. کار سامان تا شب ادامه داشت، فقط ظهر نیم ساعتی کارخانه را برای ناهار تعطیل می کرد. شب ها وقتی دیر وقت به خانه بر می گشت خیلی خسته بود اما احساس خوبی داشت. با خودش به کارهای امروز فکر می کرد و از اینکه توانسته بود اینهمه کارهای سخت انجام دهد احساس رضایت می کرد و لذت می برد. شب ها شام مختصری می خورد و زود می خوابید تا فردا صبح زود آماده کار باشد .سامان با کارش زندگی می کرد، فکر می کرد باید این جامعه را توسعه داد باید چنان چیزهای سفت و محکم و با عظمتی ساخت که همه را به سجود در برابر انسان وا دارد. دوست داشت چیزهایی بسازد که هیچ کس نمی توانست و بعد دوست داشت به همه بگوید ببینید ما می توانیم . ما باید پیشرفت کنیم . ما باید کار کنیم . تفریح و خوش گذرانی مال بچه هاست اگر می خواهید کشور پیشرفت کند باید بی وقفه کار کنید . وقتی خانواده اش 10 سال پیش برای سامان خواستگاری رفتند و دختری را برای او به زنی گرفتند از همان روز اول اختلاف نظر سامان و زنش شروع شد. سامان از صبح تا شب کار می کرد و زنش می خواست با او به تفریح و گردش برود. بارها میان آنها دعوا و درگیری رخ می داد . زنش از او می خواست تا زودتر به خانه بیاید یا لااقل روزهای تعطیل کار نکند اما سامان زیر بار نمی رفت و در جواب می گفت اگر امثال من کم کاری کنند پس این مملکت چه طور پیشرفت می کند؟ با خودش می گفت باید با تمام قدرت کار کرد تا  کارها جلو رود و  پیشرفت کنیم  ،حیف که این زن این چیزها را درک نمی کند . سامان احساس غرور می کرد وقتی به یاد می آورد که قطعات همین پل های فلزی خیابان های شهر را او ساخته است .گاهی که به نزدیک پل مرکزی شهر می رفت حسابی خوشحال می شد، یاد آن روز می افتاد که رئیس شرکت شهر سازی از او برای نظارت بر کار کارگران دعوت کرد و به یاد می آورد که چه جور خودش آستین ها را بالا زده بود و پا به پای کارگران کار می کرد . آن وقت جلو می رفت بر روی آهن پل دست می کشید، حس غریبی تمام بدنش را فرا می گرفت و با خودش می گفت پیشرفت ، آری ما می توانیم. در هر حال سامان نتوانست زنش را تحمل کند و زنش هم از او کینه به دل گرفت، بنابراین 6 سال بود که تنها زندگی می کرد.

سامان دوست و آشنای زیادی نداشت فقط یک دوست داشت به اسم ایمان که سرش تو درس و کتاب بود اتفاقا او هم طرفدار پیشرفت و توسعه بود و سرش برای این بحث های غرور آمیز درد می کرد ، اما ایمان طرفدار توسعه انسانی بود و به کارهای سامان خیلی خوشبین نبود. ایمان معتقد بود که تا انسانها و تا فرهنگ اصلاح نشوند هیچ چیز درست نمی شود. او می گفت تا این آدمها یاد نگیرند که باید چطور زندگی کرد تا اهل فکر و تعقل و اخلاق اجتماعی نشوند صدها هزار پل با آخرین تکنولوژی روز هم بی فایده است.

سامان و ایمان  با هم اختلاف نظر داشتند و گاهی ساعتها با هم سر این موضوع بحث می کردند و هر کدام عقاید خود را تکرار می کردند. اما تا به حال نتیجه ای از این همه بحث بیرون نیامده بود.اگرچه این بحث ها تاثیری بر عزم و اراده سامان نمی گذاشت و او به کارهای خودش مشغول بود و به ایمان هم می گفت که در هر حال باید کار کرد و تو هم به کارت بچسب .

روز ها می گذشت و سامان پر قدرت کار می کرد تا اینکه یک روز ظهر ایمان به کارخانه آمد. بعد از سلام و احوال پرسی چون نزدیک ظهر بود سامان دست از کار کشید و ایمان را به ناهار دعوت کرد. در موقع ناهار  ایمان شروع کرد به تعریف از کتابی که تازه خوانده بود، او داستانی خوانده بود به نام س.گ.ل.ل  از نویسنده ای به نام صادق هدایت. ایمان شروع به تعریف داستان کرد  و سامان گوش می داد. او گفت نویسنده نوشته که فرض کنید به زمان آینده رفته اید. دوره ای است که پیشرفت های تکنولوژیک در اوج است هر چه فکرش را بتوانی بکنی اتفاق افتاده ، ساختمان های بزرگ ،آسمان خراش های غول پیکر، پل های عظیم ،خیابان های چند طبقه و.... همچنین پیشرفت های انسانی هم در اوج است همه تحصیل کرده ،همه متفکر ،بحث های مربوط به اخلاق همه حل شده و همه شده اند آدم های کاملا اخلاقی، مسایل مربوط به نابرابری و اختلاف طبقاتی و... همه و همه حل شده است. اما انسانها یک مشکل دارند که هنوز حل نشده  و برای همین یک مشکل هم هر روز عده زیادی خودکشی می کنند  و آن مشکل عبارت است از مشکل معنی. یعنی انسانها نمی دانند که دیگر برای چی زنده هستند؟ آنها از خود می پرسند وقتی به تمام اهداف مادی و غیر مادی زندگی رسیده اند وقتی به آن چه به آن پیشرفت و توسعه می گفتند دست یافته اند، دیگر برای چی باید زنده بمانند؟ برای همین هم برنامه هایی برای خودکشی دسته جمعی ترتیب داده اند و هر روز به آمار افرادی که خودکشی می کنند اضافه می شود. سامان همین طور که به داستان گوش می داد به فکر فرو رفته بود و هیچی نمی گفت.ایمان همچنان به تعریفش ادامه می داد و ما بقی داستان را نقل می کرد اما سامان دیگر چیزی نمی شنید و غرق در فکر شده بود . وقتی داستان تمام شد ایمان گفت خوب البته این هم نظری است یارو آنقدر خورده و خوابیده که قاطی کرده  ،خودش هم نفهمیده چی گفته حالا کو تا اون موقع ها؟ اصلا کی گفته باید این جوری بشه ؟ ولش کن این رو گفتم که یه چیزی گفته باشم . راستی کار و بار چه طوره ؟ قطعات شرکت راه و ساختمان را تحویل دادی؟ سامان متفکرانه تکانی خورد و گفت آره دیروز نوبت اول رو تحویل دادم ،مال امروزم تا یکی دو ساعته دیگه تمومه. ایمان بعد از رد وبدل شدن یکی دو جمله دیگر سامان را تنها گذاشت و رفت. سامان هم بلافاصله بعد از رفتن او برخاست و به میان دستگاه ها و کارگران رفت، کار را از دست یکی از کارگرها گرفت و خودش مشغول کار شد .یک ساعتی بی وقفه کار کرد اما انگار یک فکری دائما او را اذیت می کرد بعد یکهو دست از کار کشید احساس عجیبی تمام بدنش را فرا گرفت و به فکر فرو رفت. با خودش گفت واقعا برای چی این همه کار می کنیم؟ نکند این همه کار بی فایده باشد؟ اما نه ما به توسعه و پیشرفت نیاز داریم. آره ایمان راست می گفت یارو خوشی زده زیر دلش خواسته ملت رو مچل کنه ! ولش کن. و بعد سخت تر از همیشه مشغول کار شد.

چند روز گذشت و سامان مثل سابق کار می کرد اما گاهی ناخوداگاه به یاد آن داستان می افتاد.یک روز زودتر ازهمیشه دست از کار کشید و راهی خانه شد. در راه با خود می گفت اما واقعا اگرما پیشرفت کردیم و اونجوری شد چی ؟ اگر حاصل این توسعه ای که هر روز به امید آن هستیم بی معنایی و پوچی باشد چی؟

وقتی به خانه رسید یک راست به رختخواب رفت و وقتی فردا از خواب بیدار شد حوالی ظهر بود . سامان از اینکه دیر بیدار شده بود خیلی ترسید ،تا به حال نشده بود تا ظهر بخوابد ،یاد کارخانه افتاد و سفارشاتی که باید امروز تحویل می داد. خسته و پریشان چند دور، دور اتاق گشت و بعد روی مبل راحتی اش نشست و با خودش گفت آخرش که چی ؟ وقتی بشر بعد از اینهمه پیشرفت و توسعه باید خودکشی کند اصلا چرا باید پیشرفت کند ؟ بعد از جیبش سیگاری در آورد ، پکی به آن زد و باز در فکر فرو رفت.

اکنون سه هفته بود که سامان به سر کار نمی رفت کارخانه را تعطیل کرده بود و خانه نشین شده بود. صبح ها تا ظهر خواب بود ،وقتی بیدار می شد در خانه چرخی می زد ،روی مبلش می نشست  سیگارش را می کشید وفکر می کرد . شب ها شومینه اتاق را روشن می کرد مبلش را نزدیک شومینه می برد سیگارش را در می آورد، اشربه ای می نوشید ، به شعله های آتش خیره می شد و فقط فکر می کرد. انگار احساس می کرد تمام حرف های زیبا در باره توسعه و پیشرفت و کار و تلاش و سازندگی برای او افسانه شده است ،با خودش فکر می کرد مدتی با این حرف ها خوش بودم و دور و ور خودم را نمی دیدم و به هیچ چیز فکر نمی کردم اما واقعا اینهمه تلاش و کوشش برای چی ؟ اینهمه دویدن ،اینهمه سختی کشیدن ؟!  اگر قراراست آخرش خودکشی کنیم چرا همین حالا نکنیم؟ گاهی بعد از ظهر ها از پنجره اتاقش به بیرون نگاه می کرد مردم را می دید که با چه عجله ای این ور و اون ور می شدند و بعد از خودش تعجب می کرد که یک روز مثل این ها اینقدر این ور و اون ور می رفته و عجله داشته !

روزها می گذشت و سامان حوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشت .حتی  نمی خواست دوستش ایمان را ببیند.فکر می کرد دنیا همه بی معنی و پوچ است و توسعه و این حرف ها حرف های قشنگی است که آدم ها ساخته اند تا خودشان را گول بزنند. به هر چیز فکر می کرد تا از این حالت بیرون بیاید گاهی به ایمان و نویسنده داستان فحش می داد که او را به این روز انداخته اند اما بعد با خودش می گفت  قبلا مثل کبک سرم را در برف کرده بودم و به هیچ چیز توجه نداشتم اما حالا لااقل یک چیزهایی می دانم و احساس خوبی می کرد که مثل بقیه نیست.

چند هفته بعد ، ایمان که از تغییر حالات او خیلی متعجب بود به در خانه اش آمد . راستش در این مدت از دست سامان ناراحت بود و از کم محلی های او عصبانی بود ،اما در هر حال نگرانی، باعث آمدن او به نزد دوستش شده بود. ایمان پشت در رسید و چند بار در زد اما جوابی نگرفت. می دانست که سامان در این روزها از خانه بیرون نمی رود ، با خودش فکر کرد شاید باز هم دارد خودش را لوس می کند و می خواهد باز هم جواب او را ندهد . داشت از در زدن منصرف می شد که از داخل خانه بوی مشمئز کننده ای شنید، زنگ را با تمام قدرت فشار داد اما فایده ای نداشت ،عزمش را جزم کرد و چند بار با تنه به در ضربه زد ناگهان در باز شد و ایمان سامان را دید در حالی که انتحار کرده بود.      

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

جاده یکشنبه یازدهم آذر 1386 1 بعد از ظهر
از خواب بیدار شدم اما نه شاید هم هنوز خواب بودم. در راهی افتاده بودم و همین جور پیش می رفتم  ناگهان دیدم دو پسر با من همراهند گفتم شما کیستید ؟ گفتند ما نمی دانیم اما ظاهرا پسرهای توایم متعجب شدم فکر کردم اما من که هرگز ازدواج نکرده بودم اینها چه می گویند جلو تر رفتیم به یکی از پسر ها گفتم من گشنه ام است آیا چیزی برای خوردن داریم؟ خنده وحشتناکی کرد و گفت تو پدر من هستی از من غذا می خواهی! نمی دانستم باید چه بگویم به راه ادامه دادیم ناگهان دیدم آن پسر با دست به دختری اشاره می کند و گفت من می خواهم با آن دختر بیامیزم . و بعد به طرف دختر رفت و بعد از چند ثانیه با او برگشت و خوشحال بود. تعجب کردم با خودم گفتم من هرگز نتوانستم با دختری رابطه برقرار کنم همیشه خجالت می کشیدم و این یارو درچند ثانیه با یکی رفیق شد  اگر پسر من است چه طور اینجوری شده؟ راه میرفتیم و جاده را می پیمودیم . ناگهان به او گفتم ببینم جایی برای زندگی داریم؟ خانه ای چیزی؟ با یک نگاه متعجب بهت زده به من نگاه کرد انگار گناهی از من سر زده و با حالتی متعجبانه و خشمگینانه گفت یعنی خانه نداریم! گفتم من نمی دانم! دیدم در یک لحظه دست دختر را کشید با هم به زیر درختی رفتند و خوابیدند. حیرت کردم و به راه ادامه دادم .دیدم آن یکی پسرهنوز با من راه می رود به او گفتم تو چرا هیچ حرفی نمی زنی گفت حوصله ندارم گفتم اسمت چیست گفت نمی دانم تو که پدر منی نمی دانی؟ چند لحظه فکر کردم اما چیزی به خاطرم نرسید . از او پرسیدم ببینم تو نمی دانی من کیستم از کجا به اینجا آمدم و اصلا چرا آمدم؟ چیزی نگفت لبهایش را جلو داد و یک جوری به من نگاه کرد انگار من یک احمق  وازده هستم لابد در دلش می گفت وقتی تو که پدر من هستی اینها را نمی دانی من از کجا بدانم ؟ راه می رفتیم و من نمیدانستم کجا می رویم و چرا می رویم انگار از راه رفتن یک لذت و کیف بخصوصی می کردم اما هر وقت یادم می آمد که هدفی ندارم و نمی دانم برای چه راه می روم انگار سرد و نا امید می شدم اما مثل اینکه نمی توانستم بنشینم و باید همین جوری راه می رفتم  بعد از چند دقیقه احساس کردم که آن یکی پسره هم نیست نفهمیدم کی رفت کجا رفت چرا رفت ؟ بعد دیدم لب یک پرت گاه بلند رسیدم که پایینش یک رودخانه خروشان همینجوری در حرکت بود به پشت سرم نگاه کردم دیدم اوه چه قدر راه آمده ام احساس کردم خیلی خسته شدم به سمت پرتگاه رفتم جاده همچنان می رفت از پشت کوه می پیچید و معلوم نبود ته آن کجاست آیا اصلا جایی هست ؟ یک بار دیگر از خودم پرسیدم من کی هستم ؟ و چون بیشتر گنگ و گیج شدم  یک پایم را از پرتگاه آویزان کردم و بعد آن یکی را و بعد دیگرهیچی به یاد ندارم !
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

زندگی یا مرگ کدام گفتمان ؟ دوشنبه سی ام مهر 1386 0 قبل از ظهر

چند وقتی است باور کرده ام که جهان ما را گفتمان ها می سازند و ما هر کاری می کنیم  در درون یک گفتمان مخصوص است .به نظر من یکی از مهمترین این گفتمان ها که در درون گفتمان وسیعتر مدرنیته روز به روز مهمتر و با اهمیت تر می شود گفتمان زندگی است. گفتمانی که تاکید دارد تا به هر قیمتی شده زندگی باید حفظ شود و انسان باید زنده بماند. این گفتمان آن چنان در ما درونی شده است که حتی گاهی فکر کردن به اینکه می توان زنده نبود و می توان گفتمان مرگ را انتخاب کرد برای ما دشوار است. نهادها و نظام های تخصصی مدرن هر یک به دنبال تایید و تکمیل این گفتمانند. از مهمترین و آشکارترین این نظام ها و نهادها باید به پزشکی و روانشناسی اشاره کرد. شاید بیشترین اخباری که هر روز در جهان مخابره می شود مربوط به کشفیات تازه پزشکان باشد که امروز در چارچوب گفتمان پزشکی مدرن تاثیر فلان ماده یا فلان ژن را بر کارکرد فلان عضو بررسی کرده اند و به فلان نتیجه رسیده اند و بلافاصله توصیه می کنند که از امروز دیگر نباید فلان چیز را خورد زیرا برای سلامتی مضر است و باید فلان چیز خورد چون باعث طول عمر می شود. پزشکی مدرنی که بدن انسان را زیر ذره بین برده است و آن را تکه تکه کرده است و برای هر تکه ناظری به اسم پزشک متخصص فلان بخش گذاشته است که هر روز بخش تخصصی خود را آزمایش می کند و هر روز دستورات و هنجارهای جدید صادر می کند. و یا روان شناسی مدرن که یک حالت ایده آل روانی تعریف کرده است و هر کس ذره ای از آن حالت انحراف داشت بلافاصله به او برچسب بیمار می چسباند و او را آماج انواع روش های درمانی می سازد تا هر چه بیشتر زنده باشد و هرچه بیشتر از زندگی ای که روانشناسان تعریف کرده اند لذت ببرد. این همه تاکید بر زندگی و ایجاد ترس از مرگ اگر فراورده مستقیم گفتمان مدرن نباشد بی شک در آن تقویت  شده است. گفتمانی که سعی می کند صحبت از مقولاتی مانند این که ما از کجا آمده ایم و به کجا می رویم  را به فراموشی بسپارد و مکرر در مکرر به مردمان توصیه کند که به این مقولات فکر نکنند ،همچنان که صحبت از مرگ را تابو می داند گفتمانی که دم از آزادی فکر و اندیشه می زند مرگ را استثنا کرده است و گفتمانی که بر انسان محق و بر حق انسان تاکید می کند حق مردن را امری مذموم می داند. از محتضران فاصله می گیرد ، از قبرستان ها دوری می کند، فکر مرگ را به ذهن راه نمی دهد تا چیزی به نام مرگ را در خود سرکوب کند و فقط شعار دهد که پیش به سوی زندگی ! چرا مگر مردن که اشکالی دارد ؟ چرا باید از افرادی که خود کشی می کنند  چون افرادی دیوانه، بدبخت،بیمار و احمق نام برد؟  آیا همه کسانی که تصمیم به خود کشی می گیرند چنین صفاتی دارند؟ چرا خود کشی اینقدر زشت و بد تصویر می شود ؟ چرا باید از افرادی که چنین افکاری در سر دارند فاصله گرفت ؟ چرا همین امروز صدها مرکز جامعه شناسی و روان شناسی وپزشکی و... در امریکا و اروپا وآسیا و...با تبلیغات بسیار وقت خود را صرف پرداختن به خودکشی و تحلیل و تبیین و...همه جانبه آن کرده اند؟ مگر فرد خودکش غیر از کسی است که به هر دلیل گفتمان مرگ را برگزیده و آن را بر گفتمان زندگی ترجیح داده است ؟ شاید جالب باشد بدانیم که به عنوان مثال در گفتمان های شرقی و به خصوص در آیینی چون جین خود کشی از راه نخوردن آب و غذا یکی از بزرگتری فضیلت ها دانسته می شود . بنابراین در این گفتمان نه تنها خودکشی تابو نیست  بلکه  فضیلت است و تشویق می  شود. این گفتمان مدرن است که هر روز زندگی! زندگی! می کند و ما را از فکر کردن به مرگ باز می دارد و آنهایی را که پا از مرزهایش بیرون می گذارند خطرناک و بیمار می نامد . اما آنها که هنوز قدرت تفکر دارند و در زیر هجمه  زندگی تشویق شده توسط این گفتمان فکر خود را از دست نداده اند می توانند از خود بپرسند که چرا زندگی آری و چرا مرگ نه ؟

                                                        نوشته شده توسط یک نفر با افکاری پریشان !

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

چند سئوال از روشنفکری دینی چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 1 قبل از ظهر

عبد الکریم سروش در یکی از تازه ترین  نوشته های خویش که از لایدن هلند برای همایش دین و مدرنیته در حسینیه ارشاد فرستاد دین ساز نبودن روشنفکری دینی را به عنوان"یکی ازچیزهایی که روشنفکری دینی نیست" نام برد.سروش نوشته است که" روشنفکری دینی به معنویت آزاد از دین باور والتزام ندارد". او نوشته است که "روشنفکران دیندار، دین دارند نه دین ساز و تجربه اندوزی و دانش آموزی شان در مدرسه وحی نه از سر مصلحت که از روی ارادت و حقیقت است.از دید او مناسک همواره قشر محافظ معنا بوده اند و چه بهتر که این مناسک محافظ را از آموزگاران تجارب اشراقی و از طائران گلشن قدس یعنی پیامبران بگیریم که مجرب ترین شهسوران عرصه سلوک و فاتحان آفاق تجرداند".او نوشته "شخصیت عظیم و عزیز رسول اکرم ، تمام آن نعمتی است که خداوند به مسلمانان عطا کرده است و از تجربه و تعلیم این عظیم عزیز باید به تمام و کمال استفاده کرد".

 در اینجا می توان سئوالاتی را نسبت به تفکر سروش و آنچنان که او گفته است نسبت به روشنفکری دینی مطرح کرد ، سئوالاتی که به نظر بنیادی می رسد.

روشنفکران دینی و از جمله عبدالکریم سروش از آنهایی بودند که معیارهای عقلانی را وارد دین کردند آنها همچنان که سروش در همین نوشته نیز ادعا کرده است به عقل مستقل از وحی  باور دارند. سروش تاکید کرده است که بخش های زیادی از دین "عرضی" است و رنگ و بوی اجتماع و زمانه در آنها آشکار است از دید او این بخش ها نباید همچنان که در 14 قرن پیش فهمیده و عمل  می شده است همچنان فهم و عمل شود .بخش مهمی از احکام دین اسلام که ظاهرا ویژگی آنها این است که اجتماعی یا اقتصادی اند از نظر او باید بالکل تغییر کنند مثل احکام مربوط به ارتداد ، قصاص ، ارث و...

اما سروش درنظریه خود بخشی را تحت عنوان "ذاتی" دین جدا کرده است که معتقد است این بخش به هیچ روی رنگ و روی زمانه را بر خود نمی گیرد و تحت تاثیر جامعه و جریان های اجتماعی واقع نمی شود.حال می توان در این بخش اخیر مناقشه نمود.

سئوال این است که این بخش ذاتی چیست که از جریانها و نیروهای اجتماعی مبری می باشد ؟ اگر جواب مفاهیم ، معنا ها ، پیامها ، و ... دین باشد شاید بتوان تا حدی با سروش همدلی نمود که اینها از جریانات و شرایط اجتماعی تا حدودی مبری اند( هرچند می توان همین  سخن را نیز نقد کرد و در میان متفکران و به خصوص جامعه شناسان  افراد بسیاری هستند که هیچ امری را از دخالت جامعه ( دخالت در میزان های مختلف) مبری نمی دانند) اما اگر سروش مناسک دینی را نیز جزو دسته اخیر وارد کند به نظر شایسته نقدی جدی می آید. اگر نوشته اخیر سروش به این معنا باشد که احکام عبادی دین و مناسک آن احکامی ذاتی اند و نمی توان در باره آنها چون و چرای عقلانی کرد وآنها برای همیشه ثابتند و چون پیامبر آنها را ابلاغ نموده برای ابد بهترین راه رسیدن به معانی و پیامهاو اهداف دین هستد، باید در اینجا درنگ نمود. البته شکی در این نیست که این احکام رازآلودند و در محتوا و شیوه برگزاری آنها نمی توان چون وچرای عقلانی کرد اما به نظر میرسد می توان یک سئوال عقلانی را در اینجا مطرح نمود: اگر این احکام و مناسک عبادی پیامبر ما را به اوج معنویت و کمال می رسانده است( که در آن شکی نیست) آیا همین مناسک و احکام عبادی می تواند ما را نیز به سطح قابل قبولی از معنویت و کمال رهنمون شود؟ ایا اوضاع و احوال زمانه و اجتماع در این میان تاثیر گذار نیست ؟ آیا تفاوتی نیست میان زندگی در دل طبیعت و بیابان در 14 قرن پیش با زندگی در شهرهای میلیونی امروزی با این همه آلودگی و سر وصدا؟ اگر هست آیا این احکام چنانند که در هردوی این شرایط به یک نحو کارکرد دارند؟ آیا این احکام و مناسک برای دو شیوه زندگی کاملا متفاوت یعنی یک زندگی ساده ، طبیعی ، جمعی ،تکلیفی و..و یک زندگی پیچیده ، سریع ، فردی ، حقی  و... می توانند یکسان باشند؟ به نظر می رسد سروش باید پروژه اعتقاد و تغذیه از عقل مستقل از وحی را در اینجا نیزادامه دهد. در این که این مناسک برای پیامبران ودر اینجا برای پیامبر ما بهترین وسایل رسیدن به هدف بوده اند شکی نیست اما آیا امروز هم این وسایل ما را با همان دقت و کیفیت به اهداف دین می رسانند؟

چرا روشنفکری دینی باید دین ساز نباشد؟ مگر دیندار بودن با دین ساز بودن در تضاد و تناقض است؟ پیامبران  ما را به سر منزل مقصود هدایت کرده اند و هر یک با راه وروش خود و مناسک مخصوص خود که بهترین و عالی ترین راه و روش ها و مناسک ها در زمانه خود بوده است ما را به حرکت در راه اهداف متعالی ادیان واداشته اند. اما سئوال این جاست که امروز بهترین  راه وروش رسیدن به آن اهداف چیست ؟ آیا آن مناسک و احکام عبادی هنوز هم بهترین هستند؟ چرا؟ و چگونه ؟

چرا شرایط اجتماعی و اوضاع زمانه برتاثیرگذاری این روشها و مناسک تاثیر نگذاشته است؟

نکته دیگر و تا حدودی جدا از بحث اخیر : چرا روشنفکری دینی به معنویت آزاد از دین باور و التزام ندارد؟ مگر یکی از اهداف اساسی دین رسیدن و رساندن  مردمان به معنویت نیست؟ چرا از آموزه های رفیع دینی در شناخت و توصیف آن معنویت استفاده نکنیم و سعی در ایجاد راه و روش ها و مناسک جدید در راه رسیدن به آن معنویت نداشته باشیم؟البته باید پذیرفت که معنویت در بند دین نیست و از آن آزاد است ، چه بسا ادیان و نیز دین ما تا حدی حالات معنوی را متناسب با اوضاع و احوال زمانه ایجاد خود برای مخاطبان شرح داده اند و امکان توصیف تمام احوالات معنوی را نداشته اند ، معنویت یکی از اهداف مهم دین است و هدفی است که همه ادیان و بسیاری مکاتب و گروهها و افراد در پی آنند.چرا روشنفکری دینی آموزه ها و پیامهای معنوی ادیان را استخراج نمی کند و در غنی ساختن معنویت آزاد از دین سهیم نمی شود؟ و آنگاه چرا روشنفکری دینی راه های امروزینی را برای رسیدن به معنویت پیشنهاد نمی دهد؟

در اینجا سئوالات دیگری نیز می توان مطرح کرد .اما امیدوارم همین سئوالات زمینه ای برای ایجاد فضای نقد و رشد روشنفکری دینی فراهم آورد.

 

 

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

آدمکها ! سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 11 بعد از ظهر

آدمکها، آدمکها،... آدمکها می آیند ، آدمکها می روند ،آدمکها حقیرند ، آدمکها ترسویند ، آدمکها آدم نیستند آدمکند، آدمکها صبح که از خواب بیدار می شوند همان آدمک دیروزی اند ، آدمکها تغییر نمی کنند ، 70 سال 80 سال، 90 سال ،100 سال !! آدمکها خوب تصمیم می گیرند ،زود تصمیم می گیرند ،زود کر می شوند ،زود نظر پیدا می کنند ، زود قضاوت می کنند، اما آنجا که باید تصمیم بگیرند، تصمیم نمی گیرند،دیگران برایشان تصمیم می گیرند ، جامعه آدمک ها تصمیمات دیرینه خود را به آنها ابلاغ می کند و آنها راحت و آسوده باز به دنبال دیگر آدمک ها راه می افتند و باز خوب تصمیم می گیرند ، زود تصمیم می گیرند ، زود کر می شوند،زود نظر پیدا می کنند ، زود قضاوت می کنند...،آدمک ها نظرهایشان ثابت است ،شخصیتشان ثابت است ،خلل نمی پذیرد همیشه همان اند که از اول بودند ،همان اند که همه می دانند ،همان اند که باید باشند ،همان اند که دیگران می خواهند آنها باشند ،آدمکها همیشه ثابت اند ،آدمک هاهمیشه خوشحال اند ،اجازه نمی دهند فکر و خیال به سراغشان بیاید ،اگر صدها غلط کرده باشند به آن ها فکر نمی کند، اگر صدها نفز در اطرافشان بدبخت باشند به آنها توجه نمی کنند،آدمکها بهتر از هر دکتر روانشناس می دانند که اضطراب و استرس برای ذهن و جسم ضرر دارد و نباید زیاد به خود فشار آورد ونباید زیاد فکر کرد ، آدمکها ، آدمکها ،... آدمک ها همیشه برنده اند همه جا می برند و هیچ جا نمی بازند آنها بهتر از هر کس می دانند که باید شاد بود و باید آرام بود آنها استاد توجیه اند ،استاد گفتن جمله به من چه؟ استاد توجیه ، توجیه های ساده ، توجیه های پیچیده ... 

اما آدمک ها آدمکند و آدمک آدم نیست و آدمک گرچه همیشه می برد، اما گویی نمی داند که در این بازی برنده آن نیست که همه کثافات را می برد بلکه برنده آن است که همه کثافات را می بازد آری این دنیا دنیای آدمک ها ست ، دنیای رجاله ها و لکاته هاست ،اما آنها نمی دانند که این بازی مثل بازی های دیگر نیست، نمی دانند که اینجا برد و باخت آن معنی را ندارد که یک عمر خود را با آن مشغول کرده اند ،نمی دانند که آدم چیست؟ ،نمی دانند که آدمیت چیست؟ ، نمی دانند که این دنیا کارخانه بزرگ آدمک سازی است و آنها محصولات این کارخانه بزرگ کثافتند ...آدمک ها،آدمک اند،آدم نیستند...آدمک ها حقیرند...آدمکها می آیند ،آدمکها می روند،...آدمکها،آدمکها ...

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

همه اش به خاطر این مصلحت لعنتی ! سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 1 بعد از ظهر

امروز 30 سال از درگذشت شریعتی می گذرد. شاید بیشترین کتاب هایی که از یک نفر خوانده ام از شریعتی باشد.حدود 7، 8 سال پیش بود . کتاب ها پر از حرف های دکتر بود و پر از هدف ، حرکت ، آرزو و امید.

امروز که به آن حرف ها فکر می کنم چیزهای زیادی به ذهنم می آید خیلی وقت ها با حرف های دکتر خوشحال و با امید می شوم و حرف هایش را تایید می کنم و خیلی وقت ها هم نسبتی میان آنها و تفکرات امروزی ام نمی یابم و آنها را نقد می کنم.

چند روز پیش یاد حرف های دکتر درباره "حقیقت" و "مصلحت" افتادم . دیدم شاید امروز بهتر بفهمم که منظور از این دو کلمه چیست ، قبل ها فقط می خواندم و می رفتم و بعد هم زندگی در نگاهم خیلی ساده تر از امروز بود.

نمی خواهم بگویم که منظور شریعتی از حقیقت و مصلحت اینها که می خواهم بگویم بوده یا نبوده یعنی نمی خواهم در اینجا حرف های او تفسیر کنم هر چند که به هر حال فکر می کنم آنچه خواهم گفت بی ارتباط با تفکرات او نباشد اما خوب اینها فکرهای خودم است.

"حقیقت" و "مصلحت" . واقعا مدت ها این کلمات را نمی فهمیدم و درک نمی کردم . آن جا که می گویند نباید "حقیقت" را به خاطر "مصلحت" زیر پا گذاشت و... باز هم می دانم که می توان در باب این کلمات بحث فلسفی کرد که اصولا حقیقت چیست و مصلحت چیست ؟ آیا حقیقت امری عینی وآشکاراست یا  ذهنی و نسبی و...وآیا مصلحت ....

اما در اینجا نمی خواهم فلسفه بافی کنم هرچند که از این کار هم بسیار خوشم می آید.

فکری که امروز درباره این کلمات مورد علاقه دکتر می کنم این است که واقعا زندگی ما همه اش "مصلحت" شده است ، از صبح "مصلحت" است تا شب و من فکر نمی کنم در این میان "حقیقت" جای زیادی داشته باشد.

در باره خودم که فکر می کنم می بینم هروز صدها هزار "حقیقت" را به خاطر "مصلحت" به مسلخ می برم . تمام زندگی دانشگاهی من "مصلحت" بوده و هست ، امروز مصلحت است که وقتی با استادی اختلاف نظر داری ساکت باشی و حتی گاهی حرف های مزخرف و نادرست او را تایید کنی تا نکند یک وقتی با تو لج کند و چند نمره مسخره لعنتی از تو کم کند و فردا مصلحت است که چنان از خودت تعریف کنی و خودت را بی خودی چنان نشان دهی که انگار خیلی متفکر و باسوادی و اصلا کم نمی آوری و جواب همه سئوال ها را می دانی . اگر کسی از تو سئوالی کند که بلد نیستی به جای این که راحت بگویی نمی دانم ، یک جوری جواب می دهی تا طرف فکر کند بلدی و خلاصه وجهه ات خراب نشود ، وجهه لعنتی که تمام  حقیقت ها را به خاطر آن به لجن می کشی.

من فکر می کنم اصولا زندگی برای ما مصلحت است یعنی ما به خاطر این زنده هستیم که مصلحت این است که زنده باشیم . زندگی  برای ما یک حقیقت نیست یک مصلحت است . مصلحت است که اینجا با کارگر بدبخت بی چاره چنان  به اصطلاح با اقتدار برخورد کنی که یک وقت پررو نشود ، مصلحت است که وقتی وارد اداره می شوی چنان خودت را بگیری که فکر نکنند احمقی.مصلحت است که وقتی یک کاری را دوست نداری و آن را بیفایده و عبث می دانی آن کار را انجام بدهی چون حقوق بیشتری دارد یا باعث شهرتت می شود. مصلحت است که وقتی تصادف می کنی آن قدر عصبانی و جدی از ماشین بیرون بیایی که یک  وقت طرف مقابل فکر نکند پخمه ای . مصلحت است که با زنت به اصطلاح با اقتدار رفتار کنی و همین جوری روزی دو سه تا دستور بدهی تا زنت فکر نکند آدم بی اقتدار و بی عرضه ای هستی . مصلحت است که وقتی با یک دختر لوس حرف می زنی خودت را لوس کنی و به زبان مسخره اش صحبت کنی تا از تو خوشش بیاید و دیگران نگویند این بدبخت دوست دختر ندارد . مصلحت است که وقتی یک بنده خدایی از تو کمک می خواهد که مثلا در جاده او را سوار کنی این کار نکنی که نکند یک وقت دزد باشد و تو را بدبخت کند . مصلحت است که وقتی درگزینش ادره از تو درباره عقیده و مسلکت می پرسند الکی فریبکاری کنی وآنچنان ادعای دینداری کنی که روی پیامبر و امامان را کم کنی . مصلحت است که با زمین بازی و مسخره بازی و دلال بازی پولی به جیب بزنی در حالی که می دانی داری اقتصاد کشورت را به لجن می کشی و کار لغو و بیهوده ای می کنی کاری که اصلا کار نیست. مصلحت است که به فقیر و بدبخت و درمانده بیش از حد کمک نکنی، نکند که روزی خودت هم به وضع او دچار شوی ... آری همه اینها مصلحت است چون این زندگی لعنتی مصلحت است. آری واقعا در باره خودم که فکر می کنم می بینم زندگی ام جز کثافت و لودگی و نقش بازی کردن و مصلحت گرایی معنی دیگری نمی دهد، هر چه هست "مصلحت" است و هر چه نیست "حقیقت" است . صدای دکتر به گوشم می آیم ، آنجا که می گفت : "خدایا مرا از این فاجعه پلید "مصلحت پرستی" که چون همه کس گیر شده است وقاحتش از یاد رفته و بیماری ای شده است که از فرط عمومیتش هر که از آن سالم مانده باشد، بیمار می نماید مصون بدار، تا به رعایت "مصلحت" ، "حقیقت" را ذبح شرعی نکنم".

آری "حقیقت" این است که ما نمی توانیم "مصلحت پرست" نباشیم ،ما محکومیم که تا ابد در"کثافت" و"مصلحت" زندگی کنیم ،"حقیقت" !! آیا می توان در اینجا آن ندای پاک و زلال و آسمانی را شنید!!
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

کدام دولت اخلاقی؟ سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 2 قبل از ظهر

در میان  نظریه پردازان دولت و جامعه شناسان سیاسی هستند افرادی که از مفهوم دولت اخلاقی صحبت کرده اند و نقش و کارکردی اخلاقی برای دولت مدرن فرض کرده اند. یکی از مهمترین این نظریه پردازان امیل دورکیم است که از او به عنوان پایه گذار اصلی جامعه شناسی نام می برند .

به طور کلی دورکیم دو دسته وظیفه و کارکرد برای دولت مدرن مشخص می کرد : یک دسته وظایف شناختی و یک دسته وظایف اجرایی . در اینجا قصد پرداختن به جزئیات طرح دورکیم در میان نیست ، فقط به اختصار اشاره می شود که این نقش اخلاقی برای دولت در راستای توجه دورکیم به موضوع "اخلاق مدنی" است و چیزی که او از آن تحت عنوان " کیش انسانیت " یا " فردگرایی اخلاقی " یاد می کند و آن را جایگزین اخلاق سنتی و وجدان جمعی جامعه متناظر با همبستگی مکانیکی می داند.

در هرحال دورکیم معتقد است که دولت در بعد شناختی وظیفه تدوین وجدان جمعی جدید یا همان "کیش انسانیت" را داراست ، دولت مغز جامعه است و جامعه را در جهت وجدان جمعی متناظر با جامعه ارگانیک یا همان " فردگرایی اخلاقی " رهبری می کند و در بعد اجرایی نیز دورکیم وظایفی برای دولت در جامعه جدید متصور است که ازجمله آنها وظایفی اقتصادی در جهت کم کردن نابرابری و فاصله طبقاتی و نیز مبارزه با تقسیم کار اجباری است و از طرف دیگر نیز دورکیم وظیفه اجرایی مهمی بر عهده دولت جدید می گذارد و آن عبارت از دفاع از حقوق فرد است ، یعنی دولتی که  " فردگرایی اخلاقی " را تدوین می نماید باید شرایط اجرای آن را نیز فراهم سازد و از حقوق فرد در برابر دولت ، انجمنها و فرد دیگری دفاع نماید و اجرای آن را تضمین کند .بنابراین دولت مدرن در دیدگاه دورکیم با اخلاق مدنی و وجدان جمعی متناظر با جامعه ارگانیکی یعنی "کیش انسانیت" یا "فردگرایی اخلاقی " پیوند یافته است و از جمله وظایف دولت در دیدگاه او دفاع و تضمین حقوق فرد است .

اما جدا از نظریه پردازانی مانند دورکیم که از عناوینی چون دولت اخلاقی استفاده کرده و آن را شرح و بسط داده اند ،در روزگار حاضر و در عصر کنونی نیز دولت هایی  مستقیم یا غیر مستقیم از این عنوان استفاده می کنند که از جمله این دولت ها  ، دولت ایران است. ما می توانیم با توجه به مطالب گفته شده در باب نگرش دورکیم به دولت اخلاقی به طور مفصل به مقایسه این دو دولت بپردازیم  اما من فکر می کنم توجه به طرح جدید دولت در جهت ایجاد "امنیت اخلاقی" گویای بخش مهمی از این مقایسه باشد. طرحی که در لوای حمایت از حقوق بخشی از انسانها واعضاء جامعه ، به راحتی و با وضوح هر چه تمامتر حقوق فردی بخشی دیگر ازانسانها واعضاء  جامعه را نفی می کند و آن را خدشه دار می سازد.  مفهوم سنتی  و در شرایط حاضرغیر قابل فهم " امنیت اخلاقی " بهانه ای به دست دولت ایران داده است تا تحت عنوان "دولتی اخلاقی" طرح "دولت اخلاقی" افرادی چون دورکیم رابه تمسخر بکشاند. این طرح ابتدا "اخلاق" را به بازیچه ای کودکانه بدل می سازد و پس از آن "دولت اخلاقی" را به مفهومی میان تهی بدل می کند ، مفهومی که به جای توجه به اخلاق در معنی " کیش انسانیت" و          " فردگرایی اخلاقی" آن را تا سطح تحمیل خواسته های گروهی از انسانها و اعضاء جامعه  بر  گروهی دیگر از آنها تقلیل می دهد و از "اخلاق" بهانه و توجیهی می سازد تا "اخلاق" را لگد مال کند.

طرح ایجاد " امنیت اخلاقیٍ" "دولت اخلاقی ایران" یادآور برداشتی سنتی و به قول دورکیم مکانیکی از اخلاق و وجدان جمعی است ، اخلاق و وجدان جمعی ای که دورکیم بارها غیر قابل استفاده بودن آن در جامعه جدید و ارگانیکی را گوشزد کرده است . اخلاق و وجدان جمعی ای که قاتل فردیت و فردگرایی اخلاقی است و کمترین قرابتی با اخلاق و وجدان جمعی متناظر با جامعه جدید ندارد.طراحان چنین طرحی ،شکاف اجتماعی بالقوه موجود میان سبک های زندگی دینی و سبک های زندگی غیر دینی را فعال می کنند وشرایط تبدیل آن از قوه به فعل را فراهم می سازند ، رابطه بخشهای قابل توجهی از اعضاء جامعه را با دولت و نیروهای دولتی خدشه دار می کنند ، سرمایه اجتماعی نه چندان موجود را با خطر جدی مواجه می سازند و در تعبیر دورکیمی وجدان جمعی جامعه ایران را از آنچه هست آسیب پذیرتر می کنند. طراحان چنین طرح هایی باید بفهمند که اکنون با چندین قرن پیش تفاوت دارد و آنها نمی توانند در جامعه ای که سبک های مختلفی از زندگی را تجربه می کند ،در صدد تحمیل اخلاق و وجدان جمعی ای از نوع سنتی و متناظر با همبستگی مکانیکی باشند . جامعه متکثر و جدید ، یعنی جامعه ای که در بیان دورکیمی تمایز و تقسیم کار را تجربه می کند تنها با نوعی از وجدان جمعی به انسجام و آرامش می رسد که از انسانیت و حقوق انسانی و فردی تک تک انسانها دفاع کند و "کیش انسانیت" و "فردگرایی اخلاقی"  را جدی بگیرد . چنین طرحهایی در جامعه امروز تنها اخلاق را به مسخره می کشد و آن را در جامعه تضعیف می کند و عدم رعایت حقوق فردی را به امری عادی و معمول بدل می سازد  و در نهایت نیز به علت غیر کارکردی بودن و عدم تناسب آن با جامعه امروز ، نمی تواند آنچنان که ادعا کرده است علی رغم نقض حقوق انسانها و بخش هایی از جامعه، از حقوق بخش های دیگری از آن دفاع کند وامنیت اخلاقی آنها را به ارمغان بیاورد.

در پایان باید گفت من فکر می کنم اگر دورکیم امروز زنده بود و چنین تعرضاتی به  "کیش انسانیت" و "حقوق فرد" تحت عنوان "دولت اخلاقی" را می دید برنقض حقوق فرد و اخلاق مدنی در جامعه معاصر بسیار گریه می کرد
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |