بیش از یک ماه از بازداشت تعداد کثیری از هموطنان می گذرد. در این ایام نامی که بیش از همه در ذهنم تداعی می شود، محمد رضا جلایی پور است. به راستی محمد رضا از جمله افرادی است که نقش یک انگیزه بخش و الگو را در زندگی من بازی کرده اند. یادم هست محمد رضا می خواست برای سال پیش دانشگاهی به دبیرستان فرهنگ بیاید و البته مسوولین دبیرستان به صلاح خویش ندیدند تا او را ثبت نام کنند، جلایی پور به دبیرستان دیگری رفت و در کنکور سال 80 در رشته علوم انسانی نفر اول شد. یادم هست مسوولین دبیرستان چقدر با آمار و ارقام قبولی ها و تک رقمی ها و.. خود پز می دادند، اول شدن جلایی پور در کنکور و عدم توان ثبت این موفقیت به نام دبیرستان فرهنگ برای آنها ضایعه ای بود. جلایی پور رشته جامعه شناسی را انتخاب کرد و راهی دانشگاه تهران شد. حالا من می توانستم با افتخار به همه بگویم، رشته ای که انتخاب کرده ام رشته ایست که نفر اول کنکورامسال انتخاب کرده است و از این راه در برابر فشارهای جامعه برای انتخاب رشته ای دیگر بایستم. خبر موفقیت ها و توانایی های محمد رضا از دانشگاه تهران می رسید، در نهایت او شاگرد ممتاز شد و برای فوق لیسانس به انگلستان رفت و اکنون نیز دانشجوی دکتری دانشگاه اکسفورد در رشته جامعه شناسی است. در هر حال می خواستم بگویم محمد رضا جلایی پور برای من و هم نسلان و هم رشته ای های من الگویی است که در فضای رخوت و بی انگیزگی، همیشه روحیه ساز بوده است. امروز هم اگرچه او درمیان دیوارها زندانی است، پیام امید او همه جا را پر کرده است.
2- تصویر سازی از عشق ناب کار آسانی نیست. به ویژه در زمانه ای که ردپای امر اجتماعی تصور هر امر نابی را غیر ممکن ساخته است. اما اگر بخواهیم از امر ناب در مفهومی بوردیویی سخن بگوییم باید آنرا به واسطه مفاهیم استقلال، استغنا و بی منفعتی به تصویر کشیم. در این معنی عشق ناب نیز می تواند عشقی استغنا طلب و بی نفع معرفی گردد. بوردیو البته می داند که سخن گفتن از بی نفعی راه به جایی نخواهد برد و از نفع نهفته در بی نفعی سخن می گوید. اما سخن گفتن از غیر ممکن بودن بی نفعی به معنی برابر دانستن تمام نفع ها نیست. به عبارت دیگر همه انسانها از کنش های روزمره خود نفع خواهند برد، اما این نفع ها از لحاظ کمی و کیفی برابر نیستند. در نتیجه شاید بتوان عشق ناب را عشقی دانست که در پی نفع کمتری (کمی و کیقی) باشد و یا منفعت کمتری (کمی و کیفی) را به دنبال آورد.
3- کسانی که از افتادن در دام مرگ نهراسیده اند و جرات خواندن بوف کور صادق هدایت را داشته اند می دانند که این رمان بر اساس برخی تفاسیر از دو بخش تشکیل یافته است. بازخوانی بوف کور بر اساس طرح بوردیو و سعی در یافتن نشانه ای از امر ناب در این داستان جلوه هایی از عشق ناب را به نمایش می گذارد. بر این اساس بخش نخست بوف کور را می توان روایت عشق ناب نامید. قهرمان همه جا را به دنبال عشق جستجو می کند در حالی که هیچ گاه به صرافت تصاحب زن اثیری نمی افتد. او تنها خواستار دیدن چشم های زن اثیری است و با تن او کاری ندارد. گویی او قهرمانی است که می خواهد در آیینه چشمان عشق ناب شستشو داده شود و از همنشینی با منش ناب بهره مند گردد. او عاشق استغنا طلبی است که نفع های روزمره و جسمانی خود را به فراموشی سپرده است. بخش دوم داستان را می توان جریان استحاله قهرمان داستان دانست. قهرمان از دنیای اثیری بیرون آمده است و در زمان و مکان روزمره زندگی می کند. او زنی دارد که او را لکاته صدا می زند. لکاته هیچ گاه با او هم بستر نبوده است در حالی که فاسق های جفت و تاق فراوانی دارد. قهرمان با این همه او را دوست دارد و به دنبال جلب نظر او تکاپو می کند. اما هر چه داستان به پیش می رود قهرمان از جهان اثیری بیش تر جدا می گردد و در جهان رجاله ها بیش تر فرو می رود. پایان داستان نقطه ایست که قهرمان به پیرمرد خنزرپنزری که می تواند نمادی از رجاله ها باشد استحاله یافته است. در این جاست که قهرمان احساس می کند لکاته به او خیانت کرده است، حس کینه در او بیدار می شود و به فکر انتقام می افتد و آنگاه لکاته را به قتل می رساند در حالی که خودش یک رجاله است. اکنون او فاصله زیادی با بی نفعی دارد.
4- خیانت از جمله مفاهیمی است که می تواند در تحلیل نوع عشق مفید باشد. اعتقاد به مفهوم خیانت، کینه، تصاحب و انتقام از جمله مولفه های عشق رجاله وار یا لکاته وارهستند. مفهوم خیانت در عشق ناب جایی ندارد.
اینها همه نشانه هایی از جامعه ای احساسی است جامعه که با عقلانیت بیگانه است.به قول استادی برخورد ما ایرانیان با رانندگی مصداق کاملی از این وضعیت است. در حالی که در جوامع عقلایی به اتوموبیل به چشم وسیله ای خطرناک نگریسته می شود و راننده سعی می کند تا با احتیاط کامل رانندگی کند، رانندگان ایرانی تمام عقده های خود را در رانندگی خالی می کنند، حالی می کنند و بعد هم ممکن است برای تمام عمر بدحال شوند. بسیاری از ما توان ارزیابی عقلایی موقعیت های اجتماعی روزمره را نداریم. اولین مواجه ما با هر پدیده از احساس مان آغاز می شود. ما در برخورد با مشکلات روزمره رکورد استفاده از مکانیسم های روانی را هر روز ارتقا می دهیم . فرافکنی مشکلات به دیگران یا شرایط جامعه (تمام مشکلات ما ناشی از وضعیت جهان سومی ماست یا تقصیر دولت است یا زیر سر آخوندهاست یا هرچه هست زیر سر انگلیس هاست)، توجیه غیر عقلانی مشکلات و یا پاک کردن صورت مسئله و کتمان مشکل از مکانیسم های آشنای روزمره اند. تمام ما بر حق هستیم و هیچ کس گمان نمی کند که شاید او مقصر باشد و بتواند به نحو عقلایی فکر کند و خود را اصلاح نماید.
عقلانیت از جمله آرمان های روشنگری است. آرمانی که در کنار آرمان های فردگرایی و آزادی قرار می گیرد. هرچند جوامع غربی نیز نتوانستند این آرمان ها را به طور کامل در آغوش گیرند و پروژه مدرنیته به قول هابرماس ناتمام است، اما فاصله بسیاری است میان سرگذشت جوامع احساسی چون ما و سرگذشت جوامع آنها. ما مردمان به کودکانی می مانیم که هر چیز را طلب می کنیم و قادر به درک شرایط و محدودیت های محیط اطرافمان نیستیم. واقع گرایی، مواجه با واقعیت و تحلیل عقلایی آن جایی در بین ما ندارد. هر گاه نیز به چیزی نرسیدیم در عوض تحلیل عقلایی نارسایی ها و ضعف هایمان و تلاش در راه ترمیم آنها، همچون کودکان گریه سر می دهیم. به قول فروید ناخودآگاه ما بر خودآگاهمان مسلط است و هیچ کس هم به فکر تقویت خود آگاه خویش نیست. اینها همه توضیح همان سئوال بود که چرا همه ایرانی ها شاعر هستند. این سئوال را به گونه ای دیگر نیز می توان پرسید چرا ایرانی ها رمان نمی خوانند؟
آرزوی بازگشت به کودکی آرزوی خوبی نیست.
مفهوم فاحشگی از جمله مفاهیمی است که توجه به آن درک زندگی روزمره ما را تسهیل می کند.فاحشه کیست؟ آن کس که تن خویش را به هر کس دیگری تسلیم می نماید؟ آن کس که هر دم در آغوش کسی است؟ آیا تنها زنانی که هم اکنون بر سر چارراه ها و خیابان های شهر ایستاده اند تا مردی آنها را سوار کند فاحشه اند؟ آیا تنها مردانی که هر شب را با زنی به صبح می رسانند شایسته فاحشه نامیده شدن هستند؟آیا تک تک ما فاحشه نیستیم؟ دانشجویی که در سر کلاس درس از بیان نظرات حقیقی اش طفره می رود و آنگونه نظر می دهد که استاد و جمع بپسندند فاحشه نیست؟ کارمندی که در محل کار آنگونه کار می کند که کارفرما خوشش آید ونه آنگونه که خود می پسندد فاحشه نیست؟ محققانی که آنگونه تحقیق می کنند که به نتایج دلخواه سازمان دست یابند و نه به نتایجی که به روح تحقیق نزدیک تر است فاحشه نیستند؟ انسان هایی چون ما که از صبح تا شب افکار، ارزش ها، احساسات، سلایق و ... خود را به خاطر دستیابی به پول، این فاحشه دوران جدید (زیمل)، زیر پا می گذاریم فاحشه نیستیم؟
در جامعه ای که به بیان دورکیم تقسیم کار اجباری مبنای اداره امور باشد و از تقسیم کار اختیاری که مبتنی بر استعدادها، علایق و سلایق و... است سراغی نتوان نگرفت فاحشگی مفهومی مهم برای توصیف اکثریت انسان های از خود بیگانه ای است که به بیان مارکس نتایج بیگانگی از کار را متحمل می شوند.انسان هایی که در چنین جامعه شی ء واره ای (لوکاچ) زندگی می کنند به سختی می توانند به دنبال کسب سرمایه مادی یا نمادی باشند بدون آن که خود را فاحشه ای همه جایی در نظر نگیرند.
آزادگی مفهومی غریب در چنین جامعه ای است.به سختی می توان انسانی را در نظر آورد که در جامعه ای چون جامعه ما به امرار معاش مشغول باشد و هنوز فاحشه نشده باشد!
شاید تنها کاری که می توان کرد این باشد که به قول سیاوش قمیشی بر روی دیوار خط بکشیم شاید این چوب خط اسیری ما را به خود آورد ! شاید بتوانیم شرایطی را که بر ما تحمیل می شود تغییر دهیم !
خط می کشم رو دیوار همیشه روزی یک بار
توهم شبیه من باش حسابت رو نگه دار
ببین که چند تا قرنه تن به اسیری دادی
دنیات شده شبیه سلول انفرادی
تا چشم به هم می زاری می بینی عمر تموم شد
بین چهارتا دیوار وجود تو حروم شد
چوب خط این اسیری دیوارات رو پوشونده
همین روزا می بینی که فرصتی نمونده
بیرون بیا خودت باش تو آدمی نه برده
همیشه باخته هر کس شکایتی نکرده
عاشق زندگی باش زندگی شغل و پول نیست
تو امتحان بودن برده بودن قبول نیست
اما ریشه تفاوت شیوه ها یا سبک های رانندگی زنان و مردان در کجاست؟ تمام رانندگان برای دریافت گواهینامه به کلاس های آموزش رانندگی می روند و امتحان رانندگی می دهند.در این کلاس ها آنها هنجارهای درست رانندگی یا آنچه در زبان جامعه شناسی هنجارهای ایده آل گفته می شود را آموزش می بینند و امتحان می دهند.اما آنچه در عمل و بر شهری چون تهران حاکمیت دارد نه هنجارهای ایده آل رانندگی که هنجارهای واقعی رانندگی است. رانندگی در تهران هنجارهایی دارد که با هنجارهای آموزش داده شده در کلاس های رانندگی تفاوت بسیار دارد. به عنوان مثال در کلاس رانندگی رعایت حق تقدم مبحث مهمی است و آموزشگران مدت زمان طولانی را صرف این مسئله می کنند که در هنگام رسیدن به چهار راه و دیدن تابلوی حق تقدم چه باید کرد .آیا اگر در خیابان اصلی باشیم حق تقدم با ماست یا اگر در خیابان فرعی باشیم حق تقدم داریم ؟ همچنین کتاب های آموزش رانندگی تصاویر زیادی کشیده اند تا در موارد مختلف مبحث حق تقدم را آموزش دهند. اما همه اینها هنجارهای ایده آل رانندگی هستند هنجارهایی که جامعه آرزو دارد تا رانندگان بر اساس آنها عمل کنند. اما آنچه در خیابان های واقعی تهران حکمفرماست این قبیل هنجارها نیست. هنجارهای واقعی رانندگی می گویند هر کس فرزتر و تندتر بپیچد حق تقدم با اوست. راننده ای که می خواهد رانندگی مقبول و مشروعی داشته باشد باید هنجارهای واقعی رانندگی را رعایت کند. هر کس بر اساس هنجارهای ایده آل ، رانندگی کند از طرف عموم رانندگان(که مرد هستند) توبیخ خواهد شد.هنجارهای واقعی نیز مانند هنجارهای ایده آل ضمانت اجرا دارند اما ضمانت اجرای آنها بر خلاف هنجارهای ایده آل غیر رسمی است.ضمانت اجرای غیر رسمی در این مورد به شکل تحقیر ، استهزاء و توهین نمود می یابد.
فرضیه من این است که شیوه های متفاوت رانندگی زنان شباهت بیشتری به هنجارهای ایده آل رانندگی دارد.در این معنی زنان بر اساس الگوهایی رانندگی می کنند که با هنجارهای واقعی رانندگی که از طرف مردان پی گیری می شود تعارض دارد .به همین خاطر زنان نظم رانندگی تهران(نظم مبتنی بر هنجارهای واقعی) را بر هم می ریزند و طبیعی است که از جانب عموم رانندگان مرد به اشکال مختلف توبیخ می شوند.زنان در عمل به مواردی که بر اساس هنجارهای ایده آل رانندگی ممنوع است احترام می گذارند.آنها از سرعت مجاز تجاوز نمی کنند، سبقت غیر مجاز نمی گیرند،لایی نمی کشند، بیش از حد تغییر مسیر نمی دهند، ورود ممنوع نمی روند ، چراغ قرمز را رد نمی کنند و...و دقیقا همین موارد است که حرص مردان را درمی آورد و ضمانت های اجرایی غیر رسمی را برای آنها به همراه دارد.
فکر می کنم این ویژگی رانندگی زنان با اعمال دیگر آنها هماهنگی دارد .به عنوان مثال به طور کلی زنان کمتر مرتکب انحراف اجتماعی می شوند و می دانیم که انحراف در جامعه شناسی کارکردگرا معنایی جز تخطی از هنجارها- غالبا ایده آل- ندارد .(آمار دزدی ، قتل و...همیشه در میان زنها بسیار کمتر از مردهاست). همچنین زنان بیشتر از مردان مذهبی هستند و اعتقادات دینی و رعایت مناسک دینی در بین آنها بیشتر از مرد هاست (باید به یاد آوریم که در دیدگاه امیل دورکیم دین همان جامعه است). بنابراین شاید بتوان زنان را نماد هنجارهای ایده آل یا وضعیت آرمانی دانست که جامعه در سر دارد.به قول یکی از دوستان در فرهنگ ایرانی معروف هست که به خانواده یک پسر شرور و به اصطلاح "شیطون" پیشنهاد می شود که زنش بدهند تا آدم شود. یعنی ازدواج کند تا یک زن ،هنجارهای ایده آل را به او تزریق کند و در نتیجه تناسب بیشتری با وضع ایده آل پیدا کند.
به نظر می رسد اگر این فرضیه را بپذیریم در نهایت باید ریشه شیوه متفاوت رانندگی زنان را در وابستگی آنها به جامعه و ارزش ها و هنجارهای ایده آل آن بدانیم.به عبارت دیگر از آنجا که زنان بیشتر از مردان به جامعه و امر اجتماعی وابسته اند شباهت بیشتری به وضعیت آرمانی جامعه دارند.
مباحث زیادی می تواند در حول علت یا دلیل تفاوت وابستگی زنان و مردان به جامعه و امر اجتماعی شکل گیرد .همچنین وابستگی بیشتر زنان به جامعه واستقلال بیشتر مردان از آن تبعات مثبت و منفی زیادی برای هر کدام از این دو گروه دارد که می تواند به طور مجزا بررسی گردد.
در نهایت آنچنان که واضح است تفاوت شیوه های رانندگی زنان و مردان امری نسبی است . زنانی هستند که شیوه های رانندگی آنها شباهت زیادی به شیوه های رانندگی مردان دارد و مردانی هستند که به شیوه هایی نزدیک به زنان رانندگی می کنند.یک بازی فوتبال را می توان تمثیل ونمونه ای از یک جامعه یافت. از اینروست که توجه به فوتبال و بحث پیرامون آن می تواند ما را دردرک ساختارها ، کنش ها و روابط اجتماعی یاری دهد. از این دیدگاه مباحثه دو نفره جلالی و صدر در پایان بازی هلند-ایتالیا می تواند در چارچوب یکی از مهمترین مباحث در تاریخ جامعه شناسی در نظر گرفته شود.مباحثه ای که در آن جلالی بر ساختار و سبک بازی تاکید می کرد و صدر بر توانایی ها ، ویژگی ها و خلاقیت های بازیکنان انگشت می گذاشت. در دیدگاه جلالی هر کشور متناسب با فرهنگ خود سبک متمایزی از بازی را به نمایش میگذارد و به گفته او این سبک به مانند فرهنگ یک کشور تغییرناپذیر است از دید او آنچه در درجه اول اهمیت قرر دارد سبک بازی یک تیم است که بازیکنان در چارچوب آن به بازی می پردازند در نتیجه بازیکنان و توانایی های آنها از اهمیت درجه دوم برخوردارند . سبک های بازی است که بازیکنان را قالب میزند وبازی آنها را محدود میکند البته بازیکنان هم باید توانایی بازی درچارچوب های تحمیل شده را داشته باشند وبه درد بازی در یک سبک مشخص بخورند.در طرف دیگر اما صدر معتقد است که خلاقیت ها ، توانایی ها ، استعدادها و ... بازیکنان است که یک بازی را به انجام می رساند البته او منکر اهمیت سبک بازی نیست اما معتقد است که این امراهمیت درجه اول را دارا نیست .از دید او علت شکست ایتالیا عدم توانایی های فردی بازیکنان خط میانی این تیم و تعویض های نادرست مربی ایتالیا است در حالی که جلالی شکست ایتالیا را معلول سبک بازی هلند می داند که سبک بازی فشرده ایتالیا را تسخیر کرده است.
به این ترتیب می توان دیدگاه جلالی را دیدگاهی عین گرا ، ساختارگرا و ... نامید که در برابردیدگاه ذهن گرا ، کنش گرا و... صدر قرار می گیرد. دوگانه های مورد بحث در اینجا دوگانه هایی آشنا در تاریخ جامعه شناسی اند به طوری که می توان نظریه پردازان ، نظریه ها و مفاهیم جامعه شناسی را حول این دو محور خلاصه کرد. اما در بحث جلالی وصدر به عنوان نمایندگان این دو جریان رایج ،جای یک صندلی دیگر خالی بود صندلی که می بایست به جریان اخیرتر جامعه شناسی یعنی جریان سوم تعلق می گرفت. جریانی که باید به تبعیت از پیشرو آن رابطه گرایی نام گیرد. اگر دو گانه های عین/ذهن ، ساختار/کنش و... سهم عمده ای در جامعه شناسی داشته اند رابطه گرایی پی یر بوردیو همچون کوهی تازه در دشت جامعه شناسی پدیدارگشته و در برابر دو کوه عین گرایی و ذهن گرایی قرار گرفته است. دیدگاه بوردیو دیدگاه دیگری است که هیچ قرابتی با دو دیدگاه یاد شده ندارد.در این دیدگاه به جای آنکه بر ساختار ها ، سبک ها و...تاکید شود یا سوژه ها ، عوامل ذهنی ، کنشگران و... مورد تاکید قرار گیرند تنها و تنها بر روابط انگشت گذاشته می شود. آنچه یک تیم فوتبال را به حرکت وا میدارد نه سبک و ساختار بازی و نه ویژگی های فردی بازیکنان ، بلکه روابط میان ایندوست.
در اینجا باید تذکر داد که دیدگاه بوردیو دیدگاهی از نوع هم این و هم آن نیست و نباید آن را اینگونه دید که بوردیو پس از مشاهده دو دیدگاه رقیب آنها را در هم کرده و دیدگاه دیگری ایجاد کرده است ، زیرا در این صورت اساسا دیدگاه جدیدی خلق نمی شود.دیدگاه بوردیو دیدگاه تازه و سومی است که از یک نقطه نظر جدید مطرح شده است نقطه نظری که هیچکدام از عین گرایان و ذهن گرایان تا به حال در آن قرار نگرفته اند و نتوانسته اند از آنجا به هستی اجتماعی نگاه کنند.
اگر نماینده ای از این دیدگاه در برنامه تلویزیونی وجود داشت حتما بر هر دو دیدگاه رقیب ایراد می گرفت و به عنوان دیدگاه سومی مطرح می شد که هم با جلالی و هم با صدر اختلاف نظر داشت و در دفاع ازنظر خود استدلال می کرد.
نماینده دیدگاه سوم بر صدر ایراد می گرفت که بازیکنان را بیش از اندازه آگاه ، عقلانی و انتخابگر تصور می کند در حالی که آنها اینگونه نیستند آنها ازمنطق عملی خود پیروی می کنند منطقی که باید آن را شم بازی خوانی نامید ، آنها در چارچوب قواعد و دستورالعمل ها وباتوجه به دیگر بازیکنان تیم خودی، تیم حریف ، داور و ...بازی می کنند .بازیکنان هرتیم با توجه به نکات فوق و بر اثر تجربه بازیگری به مهارتی عملی دست یافته اند که برای خود و برای تیم بسیار مهم است اما در هر حال آگاهی و خلاقیت آنها در قالب این مهارت عملی یا این شم بازی خوانی محدود شده است . آنها همچنین در چارچوب سبک مخصوصی بازی می کنند و این سبک برای آنها محدودیت ایجاد می کند ، سبکی که درضمن فرایند اجتماعی شدن درمنش آنها جای گرفته و بازیکنان ازآن پیروی می کنند و در هر حال آن را مد نظر دارند.
اما این نماینده در همین حال منتقد جلالی است .از دید او جلالی ساختار ها و سبک ها را بیش از اندازه متصلب فرض کرده است. سبک ها و ساختارهای بازی هم به مانند فرهنگ جوامع تغییر می کنند و از قضا این تغییر به دست بازیکنان هم صورت می گیرد. درست است که بازیکنان در چارچوب سبک ها بازی می کنند و آنها را مد نظردارند و درست است است که آنها کاملا آگاه و خلاق نیستند اما در چارچوب شم بازی خوانی پیش گفته آگاهی دارند ، عقلانی عمل می کنند و خلاقند. این مقولات باید درقالب منطقی عملی درک شوند، منطقی که بازیکنان بر اساس آن بازی می کنند وبراساس آن هدف های خود را در نظر می گیرند و برای رسیدن به آنها استراتژی می چینند.این استراتژی ها ، کشمکش ها و تحرکات که علاوه بر در نظر داشتن هدف در برابرتیم رقیب ، در درون یک تیم و در بین خود بازیکنان نیز جریان دارند می توانند زمینه ساز تغییر قواعد و قوانین بازی وازطرف دیگرزمینه سازتغییرسبک بازی یک تیم شوند.
دیدگاه سوم میدان فوتبال را به عنوان مجموعه ای از موقعیت ها می بیند که بازیکنان هر تیم آنها را اشغال کرده اند. هر موقعیت توسط یک بازیکن اشغال شده است بازیکنی که در چارچوب منش خود، سبک تیمی خود و موقعیت خود و با توجه به سایر موقعیت ها ی تیم خود و تیم حریف در میدان ،براساس منطق عملی خود دست به بازی می زند و مطابق با مقولات پیشگفته از امکانات مخصوصی برخوردار است. آنچه باید مورد توجه قرار گیرد و تحلیل بر مبنای آن به پیش رود روابط میان قواعد و قوانین میدان و سبک بازی از یک طرف با منش بازیکنان و منطق های عملی آنها از طرف دیگر است. در این دیدگاه، روابط میان میدان فوتبال چه به معنی زیر میدانی از میدان ورزش که تیم های مختلف در درون آن موقعیت های به خصوصی را اشغال کرده اند و چه به معنی میدانی که دوتیم در یک بازی در آن صاحب موقعیت شده اند با منش گروهی یک تیم و همچنین منش فردی بازیکنان محور تحلیل را مشخص می سازد.چنین تحلیلی به موقعیت هر تیم در میدان فوتبال و همچنین موقعیت هر بازیکن در تیم خود و میدان بازی توجه می کند و موقعیت را به عنوان حلقه واسطی میان میدان و منش به حساب می آورد. به این ترتیب تحلیل روابط میدان و منش در حول مفهوم موقعیت می تواند بعد رابطه ای واقعیت اجتماعی را بیش از پیش روشن سازد.
جلالی و صدر باید از دیدگاه سوم رقیب استقبال کنند دیدگاهی که با تاکید بر رابطه گرایی آنها را از دوگانه های مرسوم همیشگی آزاد می کند.
آیا این زندگی هدفی دارد؟ آیا مقصدی در انتظار است که ما به او برسیم ؟ آیا باید به جایی برسیم ؟ آیا جایی هست که به آن برسیم؟ اینها سئوالاتی است که من در حال حاضر اصلا جوابشان را نمی دانم. به نظرم بهترین کار در زندگی کاری است که ما را از ما جدا کند. کاری که باعث شود از جریان عادی زندگی جدا شویم. حالا این کار هر چه می خواهد باشد. من به شخصه به خواب خیلی علاقه دارم. اصولا ساختار بدنی قوی ای ندارم و زود خسته می شوم. جزء آن دسته آدم هایی ام که هر وقت اراده کنم می توانم بخوابم. خواب خیلی خوب است از زندگی جداست آدم وقتی زیاد می خوابد باور می کند که زندگی هم خواب و خیالی بیش نیست. همین زندگی ای که مجبوریم به خاطرش بدویم تا زنده بمانیم و همین زندگی ای که مجبوریم به خاطرش ارزش هامان را زیر پا بگذاریم ( اگر اصلا ارزشی باشد)، دلقک بازی کنیم ،چاپلوسی کنیم ،دعوا کنیم و...همین زندگی ای که به ما می گوید چه کار بکن ، چه کار نکن و در واقع به ما می گوید اگر می خواهی زنده باشی باید این کار ها را بکنی وگرنه یا می میری یا خورده می شوی! از قدیم گفته اند که خواب برادر مرگ است ! من فکر می کنم خواب می تواند یکی از ابزارهای مفید در مبارزه با زندگی باشد،سعی کنید حداقل ۱۲ - ۱۳ ساعت در روز بخوابید. وقتی این کار را می کنید به هیچ کدام از کارهایی که از قبل مکلف به انجام آنها شده بودید نمی رسید ، آن وقت همه از دستتان عصبانی می شوند، نگهبانان زندگی کم کم ازشما ناامید می شوند، با کلی فحش و نفرین شما را ترک می کنند وتنها می گذرارند، آن وقت می توانید حتی بیشتر بخوابید و از خوابتان بیشتر لذت ببرید البته اگر در کارتان جدی باشید ممکن است بعد از مدتی غذای درست و حسابی برای خوردن پیدا نکنید یا حتی از داشتن سر پناه محروم شوید اما خوب این خیلی خوب است از آن جهت که حالا دیگر برای خودتان زندگی می کنید نه برای دیگران و بنابراین مجبور نیستید دلا و راست شوید یا الکی بخندید یا حرف های مزخرف دیگران را الکی تایید کنیدو ... خودتانید و از بند تعلق آزاد. می توانید ساعت ها در خودتان فرو بروید و به هر چه خواستید فکر کنید. به قول داریوش : در هم بودم ، بر هم بودم اما خود خودم بودم. پس این کار خیلی خوب و لذت بخش است. اما فایده دیگری هم در استمرار این کار نهفته است و آن نزدیک شدن به خود مرگ است . با نزدیکی به مرگ زندگی فقط یک بازیچه خیلی خیلی مسخره به نظر می آید. وقتی بوی مرگ به مشام می رسد زندگی به کلی رنگ می بازد اصل مرگ می شود و زندگی فرع بر آن تلقی می شود.اگر به مرگ رسیدید که بهترین سعادت در کل کائنات نصیبتان شده ، اگر هم نشد من فکر می کنم از زنده زنده بودن خیلی بهتر است. بنابراین خواب به یک ابزار استراتژیک در مبارزه با زندگی تبدیل می شود و از این دیدگاه عظمتی صد چندان می یابد، ابزاری که می تواند ما را از دست زندگی خلاص کند و در نهایت به مرگ برساند.
عمرت تا به کی به خود پرستی گذرد یا در پی نیستی و هستی گذرد
می خورکه چنین عمرکه غم درپی اوست آن به که به خواب یا به مستی گذرد
خیام
فردا صبح باید بیدار شم تا به کار پایان نامه برسم!!!
اگر امکان می داشت برج بابل را بسازند بی آن که از آن بالا بروند ، ساختن آن مجاز می بود.

گودال بابل
چه می سازی؟ می خواهم دالانی حفر کنم.باید پیشرفتی صورت بگیرد. موضع من این بالا بیش از اندازه بلند است.
داریم گودال بابل را حفر می کنیم.
فرانتس کافکا
سامان جوانی بود 37 ساله با هیکلی ورزیده کارکرده و قوی با دست های محکم و پینه بسته. انگارمردی است جا افتاده که آنقدر کار کرده که دستهایش این شکلی شده است. سامان صبح های زود بیدار می شد ابتدا روی بام می رفت و طلوع خورشید را نگاه می کرد از دیدن این منظره لذت می برد و کیف می کرد ، سر صبر صبحانه مفصلی می خورد و بعد بلافاصله از خانه بیرون می رفت و مشغول کار می شد. او مدیر یک کارخانه قطعه سازی بود . صبح ها تکه های آهن و فولاد را به کارخانه او می آوردند و تحویل سامان می دادند. سامان ابتدا آنها را خوب برانداز می کرد دست به روی آنها می کشید و با خودش یک چیزهای نامفهومی می گفت انگار با آهن و فولاد سر و سری داشت بعد دستگاه ها را روشن می کرد و کارگرها را به کار وا می داشت. کار سامان تا شب ادامه داشت، فقط ظهر نیم ساعتی کارخانه را برای ناهار تعطیل می کرد. شب ها وقتی دیر وقت به خانه بر می گشت خیلی خسته بود اما احساس خوبی داشت. با خودش به کارهای امروز فکر می کرد و از اینکه توانسته بود اینهمه کارهای سخت انجام دهد احساس رضایت می کرد و لذت می برد. شب ها شام مختصری می خورد و زود می خوابید تا فردا صبح زود آماده کار باشد .سامان با کارش زندگی می کرد، فکر می کرد باید این جامعه را توسعه داد باید چنان چیزهای سفت و محکم و با عظمتی ساخت که همه را به سجود در برابر انسان وا دارد. دوست داشت چیزهایی بسازد که هیچ کس نمی توانست و بعد دوست داشت به همه بگوید ببینید ما می توانیم . ما باید پیشرفت کنیم . ما باید کار کنیم . تفریح و خوش گذرانی مال بچه هاست اگر می خواهید کشور پیشرفت کند باید بی وقفه کار کنید . وقتی خانواده اش 10 سال پیش برای سامان خواستگاری رفتند و دختری را برای او به زنی گرفتند از همان روز اول اختلاف نظر سامان و زنش شروع شد. سامان از صبح تا شب کار می کرد و زنش می خواست با او به تفریح و گردش برود. بارها میان آنها دعوا و درگیری رخ می داد . زنش از او می خواست تا زودتر به خانه بیاید یا لااقل روزهای تعطیل کار نکند اما سامان زیر بار نمی رفت و در جواب می گفت اگر امثال من کم کاری کنند پس این مملکت چه طور پیشرفت می کند؟ با خودش می گفت باید با تمام قدرت کار کرد تا کارها جلو رود و پیشرفت کنیم ،حیف که این زن این چیزها را درک نمی کند . سامان احساس غرور می کرد وقتی به یاد می آورد که قطعات همین پل های فلزی خیابان های شهر را او ساخته است .گاهی که به نزدیک پل مرکزی شهر می رفت حسابی خوشحال می شد، یاد آن روز می افتاد که رئیس شرکت شهر سازی از او برای نظارت بر کار کارگران دعوت کرد و به یاد می آورد که چه جور خودش آستین ها را بالا زده بود و پا به پای کارگران کار می کرد . آن وقت جلو می رفت بر روی آهن پل دست می کشید، حس غریبی تمام بدنش را فرا می گرفت و با خودش می گفت پیشرفت ، آری ما می توانیم. در هر حال سامان نتوانست زنش را تحمل کند و زنش هم از او کینه به دل گرفت، بنابراین 6 سال بود که تنها زندگی می کرد.
سامان دوست و آشنای زیادی نداشت فقط یک دوست داشت به اسم ایمان که سرش تو درس و کتاب بود اتفاقا او هم طرفدار پیشرفت و توسعه بود و سرش برای این بحث های غرور آمیز درد می کرد ، اما ایمان طرفدار توسعه انسانی بود و به کارهای سامان خیلی خوشبین نبود. ایمان معتقد بود که تا انسانها و تا فرهنگ اصلاح نشوند هیچ چیز درست نمی شود. او می گفت تا این آدمها یاد نگیرند که باید چطور زندگی کرد تا اهل فکر و تعقل و اخلاق اجتماعی نشوند صدها هزار پل با آخرین تکنولوژی روز هم بی فایده است.
سامان و ایمان با هم اختلاف نظر داشتند و گاهی ساعتها با هم سر این موضوع بحث می کردند و هر کدام عقاید خود را تکرار می کردند. اما تا به حال نتیجه ای از این همه بحث بیرون نیامده بود.اگرچه این بحث ها تاثیری بر عزم و اراده سامان نمی گذاشت و او به کارهای خودش مشغول بود و به ایمان هم می گفت که در هر حال باید کار کرد و تو هم به کارت بچسب .
روز ها می گذشت و سامان پر قدرت کار می کرد تا اینکه یک روز ظهر ایمان به کارخانه آمد. بعد از سلام و احوال پرسی چون نزدیک ظهر بود سامان دست از کار کشید و ایمان را به ناهار دعوت کرد. در موقع ناهار ایمان شروع کرد به تعریف از کتابی که تازه خوانده بود، او داستانی خوانده بود به نام س.گ.ل.ل از نویسنده ای به نام صادق هدایت. ایمان شروع به تعریف داستان کرد و سامان گوش می داد. او گفت نویسنده نوشته که فرض کنید به زمان آینده رفته اید. دوره ای است که پیشرفت های تکنولوژیک در اوج است هر چه فکرش را بتوانی بکنی اتفاق افتاده ، ساختمان های بزرگ ،آسمان خراش های غول پیکر، پل های عظیم ،خیابان های چند طبقه و.... همچنین پیشرفت های انسانی هم در اوج است همه تحصیل کرده ،همه متفکر ،بحث های مربوط به اخلاق همه حل شده و همه شده اند آدم های کاملا اخلاقی، مسایل مربوط به نابرابری و اختلاف طبقاتی و... همه و همه حل شده است. اما انسانها یک مشکل دارند که هنوز حل نشده و برای همین یک مشکل هم هر روز عده زیادی خودکشی می کنند و آن مشکل عبارت است از مشکل معنی. یعنی انسانها نمی دانند که دیگر برای چی زنده هستند؟ آنها از خود می پرسند وقتی به تمام اهداف مادی و غیر مادی زندگی رسیده اند وقتی به آن چه به آن پیشرفت و توسعه می گفتند دست یافته اند، دیگر برای چی باید زنده بمانند؟ برای همین هم برنامه هایی برای خودکشی دسته جمعی ترتیب داده اند و هر روز به آمار افرادی که خودکشی می کنند اضافه می شود. سامان همین طور که به داستان گوش می داد به فکر فرو رفته بود و هیچی نمی گفت.ایمان همچنان به تعریفش ادامه می داد و ما بقی داستان را نقل می کرد اما سامان دیگر چیزی نمی شنید و غرق در فکر شده بود . وقتی داستان تمام شد ایمان گفت خوب البته این هم نظری است یارو آنقدر خورده و خوابیده که قاطی کرده ،خودش هم نفهمیده چی گفته حالا کو تا اون موقع ها؟ اصلا کی گفته باید این جوری بشه ؟ ولش کن این رو گفتم که یه چیزی گفته باشم . راستی کار و بار چه طوره ؟ قطعات شرکت راه و ساختمان را تحویل دادی؟ سامان متفکرانه تکانی خورد و گفت آره دیروز نوبت اول رو تحویل دادم ،مال امروزم تا یکی دو ساعته دیگه تمومه. ایمان بعد از رد وبدل شدن یکی دو جمله دیگر سامان را تنها گذاشت و رفت. سامان هم بلافاصله بعد از رفتن او برخاست و به میان دستگاه ها و کارگران رفت، کار را از دست یکی از کارگرها گرفت و خودش مشغول کار شد .یک ساعتی بی وقفه کار کرد اما انگار یک فکری دائما او را اذیت می کرد بعد یکهو دست از کار کشید احساس عجیبی تمام بدنش را فرا گرفت و به فکر فرو رفت. با خودش گفت واقعا برای چی این همه کار می کنیم؟ نکند این همه کار بی فایده باشد؟ اما نه ما به توسعه و پیشرفت نیاز داریم. آره ایمان راست می گفت یارو خوشی زده زیر دلش خواسته ملت رو مچل کنه ! ولش کن. و بعد سخت تر از همیشه مشغول کار شد.
چند روز گذشت و سامان مثل سابق کار می کرد اما گاهی ناخوداگاه به یاد آن داستان می افتاد.یک روز زودتر ازهمیشه دست از کار کشید و راهی خانه شد. در راه با خود می گفت اما واقعا اگرما پیشرفت کردیم و اونجوری شد چی ؟ اگر حاصل این توسعه ای که هر روز به امید آن هستیم بی معنایی و پوچی باشد چی؟
وقتی به خانه رسید یک راست به رختخواب رفت و وقتی فردا از خواب بیدار شد حوالی ظهر بود . سامان از اینکه دیر بیدار شده بود خیلی ترسید ،تا به حال نشده بود تا ظهر بخوابد ،یاد کارخانه افتاد و سفارشاتی که باید امروز تحویل می داد. خسته و پریشان چند دور، دور اتاق گشت و بعد روی مبل راحتی اش نشست و با خودش گفت آخرش که چی ؟ وقتی بشر بعد از اینهمه پیشرفت و توسعه باید خودکشی کند اصلا چرا باید پیشرفت کند ؟ بعد از جیبش سیگاری در آورد ، پکی به آن زد و باز در فکر فرو رفت.
اکنون سه هفته بود که سامان به سر کار نمی رفت کارخانه را تعطیل کرده بود و خانه نشین شده بود. صبح ها تا ظهر خواب بود ،وقتی بیدار می شد در خانه چرخی می زد ،روی مبلش می نشست سیگارش را می کشید وفکر می کرد . شب ها شومینه اتاق را روشن می کرد مبلش را نزدیک شومینه می برد سیگارش را در می آورد، اشربه ای می نوشید ، به شعله های آتش خیره می شد و فقط فکر می کرد. انگار احساس می کرد تمام حرف های زیبا در باره توسعه و پیشرفت و کار و تلاش و سازندگی برای او افسانه شده است ،با خودش فکر می کرد مدتی با این حرف ها خوش بودم و دور و ور خودم را نمی دیدم و به هیچ چیز فکر نمی کردم اما واقعا اینهمه تلاش و کوشش برای چی ؟ اینهمه دویدن ،اینهمه سختی کشیدن ؟! اگر قراراست آخرش خودکشی کنیم چرا همین حالا نکنیم؟ گاهی بعد از ظهر ها از پنجره اتاقش به بیرون نگاه می کرد مردم را می دید که با چه عجله ای این ور و اون ور می شدند و بعد از خودش تعجب می کرد که یک روز مثل این ها اینقدر این ور و اون ور می رفته و عجله داشته !
روزها می گذشت و سامان حوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشت .حتی نمی خواست دوستش ایمان را ببیند.فکر می کرد دنیا همه بی معنی و پوچ است و توسعه و این حرف ها حرف های قشنگی است که آدم ها ساخته اند تا خودشان را گول بزنند. به هر چیز فکر می کرد تا از این حالت بیرون بیاید گاهی به ایمان و نویسنده داستان فحش می داد که او را به این روز انداخته اند اما بعد با خودش می گفت قبلا مثل کبک سرم را در برف کرده بودم و به هیچ چیز توجه نداشتم اما حالا لااقل یک چیزهایی می دانم و احساس خوبی می کرد که مثل بقیه نیست.
چند هفته بعد ، ایمان که از تغییر حالات او خیلی متعجب بود به در خانه اش آمد . راستش در این مدت از دست سامان ناراحت بود و از کم محلی های او عصبانی بود ،اما در هر حال نگرانی، باعث آمدن او به نزد دوستش شده بود. ایمان پشت در رسید و چند بار در زد اما جوابی نگرفت. می دانست که سامان در این روزها از خانه بیرون نمی رود ، با خودش فکر کرد شاید باز هم دارد خودش را لوس می کند و می خواهد باز هم جواب او را ندهد . داشت از در زدن منصرف می شد که از داخل خانه بوی مشمئز کننده ای شنید، زنگ را با تمام قدرت فشار داد اما فایده ای نداشت ،عزمش را جزم کرد و چند بار با تنه به در ضربه زد ناگهان در باز شد و ایمان سامان را دید در حالی که انتحار کرده بود.


